#شروعی_دیگر_پارت_273

❊❊❊

نگاهی به ساعتم انداختم و با پام روی زمین ضرب گرفتم.

سرم رو بالا آوردم که نگاهم افتاد به دختری که خسته موهاش رو به زیر مقنعه می‌فرستاد.

شده بود مثل دختر دبیرستانی‌هایی که بعد از پنج ساعت بکوب درس خوندن، کلاس اضافه هم داشتن.

از تشبیه‌ام لبخندی روی لبم نشست.

سوار ماشین شدم و هم پاش کنار پیاده رو رفتم.

یکم اذیت کردن که اشکالی نداشت؟

شیشه رو پایین کشیدم و گفتم:

_خانوم برسونمت.

بی‌توجه به راهش ادامه داد.

اگه غیر از این بود، تعجب می‌کردم.

با صدای بلند‌تری گفتم:

_بیا بالا دیگه، ناز نکن.

خشمگین برگشت سمتم و با داد گفت:

_بی‌شعور، بی‌فرهنگ، مگه خودت نامـ...

با دیدن من که داشتم می‌خندیدم، صداش قطع شد.

از ماشین پیاده شدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com