#شروعی_دیگر_پارت_249

_دیگه از شر عصا هم راحت شدم.

برگشتم سمتش و من خودِ واقعیم رو مدیون این پسر بودم:

_پانیذ قبل و مدیون شمام، اگه شما نبودی...

نذاشت ادامه بدم و گفت:

_بیا حرفای تلخ نزنیم، خب؟

لبخندم وسعت گرفت.

نگاهش لبخندم رو نشونه گرفت و زمزمه کرد:

_می‌دونستی، می‌خندی خوشگل‌تر میشی؟

گونه‌هام رنگ گرفت و سر پایین انداختم.

خندید و گفت:

_مثل معنی اسمت شیرینی!

این پسر امروز یه چیزیش می‌شد.

_مشکلی که پیش نیومد؟

با صدای ارسلان، از سنگینی نگاهش نجات پیدا کردم.

شاهرخ سری تکون داد و گفت:

_نه، پانیذ خیلی راحت‌تر از اونچه که فکر می‌کردم، عصا رو کنار گذاشت.

از پانیذ خانوم شده بودم، پانیذ و چرا این صمیمی شدن به مذاقم خوش می‌اومد؟

romangram.com | @romangram_com