#شروعی_دیگر_پارت_248


_بدون اینکه دستم و بگیری قدم بردار.

قدم برداشتنم رو ادامه دادم.

حدود بیست قدم که رفتم، دستش رو از کمرم برداشت و گفت:

_بدون تکیه به من برو، من هوات و دارم.

با اینکه نزدیک دو ماه بود که راه می‌رفتم؛ ولی هنوز ترس از افتادن تو وجودم بود. مخصوصا حالا که می‌خواستم بدون هیچ تکیه‌گاهی قدم بردارم.

دست‌هام رو مشت کردم و آروم قدم برداشتم.

بعد از اینکه چند متر بدون تکیه‌گاه قدم برداشتم، شاهرخ گفت:

_عالی بود، حالا دیگه راحت بدون عصا می‌تونی قدم برداری؛ فقط با احتیاط راه برو که اگه یه وقت زانوت خالی کرد، بتونی خودت رو کنترل کنی.

روی تاب نشست.

لبخندی زدم و راه رفته رو برگشتم:

_ممنونم.

لبخندم رو جواب داد و گفت:

_نیازی به تشکر نیست، اون موقع هم که گفتم خودم باید باشم، به خاطر این بود که اگه یه وقت زانوت خالی کرد یا تعادلت به هم خورد، یکی باشه که بتونه نگه‌ات داره. سوگل خانوم زورش نمی‌رسید.

سری تکون دادم که به کنارش اشاره کرد و گفت:

_بشین، خسته شدی.

نشستم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com