#شروعی_دیگر_پارت_247

_هوم، مثل اینکه می‌خواستی بدون عصا راه بری.

سری به معنی ”تایید” تکون دادم و گفتم:

_آره، برای جشن امشب نمی‌خوام با عصا باشم.

سری به معنی ”تفهیم” تکون داد و دستش رو به سمتم دراز کرد.

مردد به دستش نگاه کردم و بعد نگاهم سمت چشم‌هاش کشیده شد.

منتظر خیره‌ام بود.

نفس عمیقی کشیدم و دستم رو توی دستش گذاشتم.

دستم رو فشرد و گفت:

_آروم بلند شو.

دست آزادم رو به تاب تکیه دادم و بلند شدم.

نگاهی به پاهام انداخت و گفت:

_زانوهات که دیگه خالی نمی‌کنه؟

_بعضی مواقع چرا؛ ولی خیلی کم‌تر شده.

دستش پشت کمرم نشست و گفت:

_احتیاط شرط عقله، حالا آروم قدم بردار.

شروع کردم به قدم برداشتن.

بعد از چند قدم دستم رو ول کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com