#شروعی_دیگر_پارت_250


ارسلان لبخندی زد و بـ ــوسه‌ای روی پیشونیم نشوند و مشغول صحبت با شاهرخ شد.

برگشتم سمت سوگل که هنوز دستش تو دست ارسلان بود.

نگاهم رو که دید با سر پرسید ”چیه؟”

با چشم و ابرو به دست‌های قفل شده‌اشون اشاره کردم و لبخند بدجنسی زدم.

چشم غره‌ای بهم رفت و سعی کرد دستش رو از دست ارسلان دربیاره.

ارسلان بدون اینکه نگاهی بهش بندازه، فشاری به دستش آورد که اخم‌هاش از درد تو هم رفت.

بی‌صدا خندیدم و لب زدم:

_حقته، تا تو باشی لجبازی نکنی.

مثل من لب زد:

_پانی، هیچی نگو که همه‌ی حرصم رو سر تو خالی می‌کنم.

و نگاهی به ارسلان انداخت و ادامه داد:

_پسرِ از خودراضیِ اورانگوتانِ لجبازه یه دنده!

بلند خندیدم که باعث شد توجه پسرا به ما جلب بشه.

دستی دور لب‌هام کشیدم تا خنده‌ام رو مهار کنم و گفتم:

_چیزی تا جشن نمونده، من و سوگل بریم آماده شیم.

سوگل از خدا خواسته دستش رو از دست ارسلان بیرون کشید و به سمتم اومد.


romangram.com | @romangram_com