#شروعی_دیگر_پارت_203

سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم.

❊❊❊

*پانیذ*

پشت پنجره‌ی سرتاسری اتاقم ایستادم و چشم دوختم به دریایی که لباس سیاه شب عجیب بهش می‌اومد.

درسته اتاق بی‌پنجره رو به اتاق پنجره دار ترجیح می‌دادم؛ اما واقعا نمیشه از تماشای موج‌های دریا از پشت پنجره‌ی اتاقت گذشت.

دستی روی شونه‌ام نشست.

با ترس برگشتم عقب که با دیدن سوگل، نفس آسوده‌ای کشیدم و گفتم:

_ترسوندیم دختر.

خندید و گفت:

_به من چه؟ تو دوباره با دیدن دریا تو یه دنیای دیگه سِیر می‌کردی و متوجه حضور من نشدی.

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_اینم حرفیست.

چمدونش رو گوشه‌ی اتاق گذاشت و گفت:

_بیا بریم پایین.

روی تخت نشستم و گفتم:

_کمرم از چند ساعت نشستن تو ماشین درد گرفته. تو برو، یکم دراز می‌کشم، بعد میام.

سری تکون داد و به گفتن 《باشه》 اکتفا کرد.

romangram.com | @romangram_com