#شروعی_دیگر_پارت_202


بابا ابرویی بالا انداخت و گفت:

_ببین من این حرف‌ها حالیم نمیشه، مهمونی هم یک هفته نمیرم، خیلی خیلی بشه دو روز. از تعارف و اینا هم فوق العاده بدم میاد، اگه قرار اینجوری باشه، بگو تا از همین جا برگردیم.

آقای راد دستش رو روی شونه‌ی بابا گذاشت و گفت:

_حالا بیاید بریم، یه کاریش می‌کنیم.

بابا با خنده سری تکون داد و به سمت ماشین راه افتاد.

در سمت شاگرد رو باز کردم و رو به شهاب گفتم:

_یکم تو بشین، انقدر خوابیدی، می‌ترسم خسته شی!

با حالت بامزه‌ای پشت چشم نازک کرد:

_کور شود، هر آنکه نتواند دید. سویچ.

با خنده سویچ رو به سمتش پرتاب کردم که تو هوا قاپیدش و پشت رل نشست.

منم سمت شاگرد نشستم و بابا، مامانم که طبق معمول، برای اینکه راحت‌تر بتونن استراحت کنن، عقب نشستن.

ماهرخم که مجبور بود عقب بشینه. دوتا داداش بزرگ‌تر از خودت داشتن و ته تغاری بودن، این مشکلاتم داشت دیگه.

شهاب با یه تک بوق از کنار آقای راد گذشت.

خم شدم و صدای آهنگ رو زیاد کردم.

آهنگ بی‌کلامی که فضای ماشین رو پر کرد، عجیب آرامش بخش بود.

بعد از شیش، هفت ساعت رانندگی یکسره، یه چرت کوچولو می‌چسبید.


romangram.com | @romangram_com