#شروعی_دیگر_پارت_204
در اتاق که بسته شد، دراز کشیدم و نفس حبس شدم رو آزاد کردم.
هنوز بعد از گذشت یک ماه و خردهای، چند ساعت نشستن متداوم بهم زور میگفت.
اینم عوارض آسیب دیدن نخاع و یک سال راه نرفتن و بیتحرک بودنِ دیگه.
هرچند بعضیها میگن، دیگه مثل قبل نمیشم؛ ولی من پانیذم، پانیذ راد. امکان نداره چیزی رو بخوام و نتونم به دستش بیارم. راه رفتن که سهله، حتی بهتر از قبل میدوم.
لبخندی روی لبم نشست.
با احتیاط بلند شدم.
زشت بود؛ همه تو پذیرایی نشسته باشن، من بالا دراز بکشم.
لباسم رو مرتب کردم و از اتاق خارج شدم.
از پله ها آروم پایین رفتم.
سوگل با دیدنم بلند شد و گفت:
_میگفتی، بیام کمکت؟
لبخندی زدم و گفتم:
_مرسی عزیزم، خودم آروم آروم اومدم دیگه.
آقای تهرانی لبخندی زد و گفت:
_ماشاءالله دخترم، هربار که من دیدمت، قدم برداشتنت، بهتر از قبل بوده. به امید خدا تا چند وقته دیگه از شر این عصا هم راحت میشی.
《انشاءالله》آرومی گفتم و کنار ارسلان نشستم.
romangram.com | @romangram_com