#شروعی_دیگر_پارت_165
_ببین من سفت گرفتمت، حالا آروم دستات و بذار روی واکر.
سعی کردم نگاهم اصلا به پایین نیافته و فقط واکر رو به روم رو ببینم، نفسم رو حبس کردم و با سرعت دستام رو از دور گردنشون برداشتم و روی واکر گذاشتم.
نفس حبس شدم رو بیرون دادم و دستام رو محکم دور میلهی واکر فشردم.
شاهرخ که گوشهی اتاق ایستاده بود، شروع کرد دست زدن:
_آفرین دختر خوب.
لبخند پراسترسی زدم و سعی کردم اصلا به پایین نگاه نکنم.
بابا بـ ــوسهای روی پیشونیم زد و گفت:
_خوشحالم دوباره دوردونهام و روی پاهاش میبینم.
صدای پربغضاش باعث شد قطره اشک دیگهای روی گونهام بشینه.
برگشتم سمت ارسلان و با بغض گفتم:
_ارسلان ببین، دوباره ایستادم، روی پاهای خودم، باورت میشه؟
دستی به گوشهی چشمش کشید تا اشک سمجش روی گونهاش راه پیدا نکنه و گفت:
_آره عزیزم، آره خواهری باورم میشه!
صدای شاهرخ باعث شد برگردم سمتش:
_انشاءالله تا چند وقته دیگه با تمرینهای مداوم بدون هیچ کمکی روی پاهای خودت راه میری
با قدردانی نگاهش کردم و گفتم:
_دوباره راه رفتنم و مدیون شماهستم، نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم.
romangram.com | @romangram_com