#شروعی_دیگر_پارت_164
دستاش رو دو طرف واکر گذاشت و گفت:
_من از رو به رو سفت نگهاش داشتم، نمیذارم بیافته، به پایین نگاه نکن که ترست بیشتر بشه، یه نفس عمیق بکش و آروم دستات و از دور گردنشون بردار.
سعی کردم نفس عمیق بکشم، اما نمیتونستم، نفسام از ترس و استرس تند شده بود.
ترسیده سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
_نمی تونم، اگه دستام و بردارم میافتم.
ارسلان با لحنی که سعی داشت آرومم کنه گفت:
_هیچی نمیشه، من هوات و دارم.
اما من بازم میترسیدم!.
آقای شفیعی به بابا و ارسلان اشارهای کرد، اونام آروم دستام رو از دور گردنشون برداشتن و همین که خواستن روی واکر بذارن مچشون رو گرفتم و با بغض گفتم:
_نه، توروخدا، من میترسم.
بابا لبخند آرامش بخشی زد و گفت:
_نترس بابایی، ببین من و ارسلان کنارت وایسادیم، اگه خواستی بیافتی میگیریمت.
قانع نشده گفتم:
_نه، من میافتم، توروخدا.
قطره اشکی از چشمم چکید.
ارسلان دور کمرم رو گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com