#شروعی_دیگر_پارت_166
لبخندی زد و گفت:
_من فقط وظیفهام و انجام دادم.
نگاهم سمت مامان کشیده شد که نگاهش خیرهی پاهام بود و صورتش خیس از اشک:
_مامانم گریه نکن دیگه، وقت خوشحالیه، ببین من دوباره روی پاهام ایستادم.
دستی به گونههای خیسش کشید و با بغض خندید:
_اشکام از خوشحالیه عزیزدلم، امروز بهترین روز زندگیمه، امروز بزرگ ترین آرزوم برآورده شده.
امروز بهترین روز زندگیِ منم بود، امروز من دوباره متولد شدم، یه شروع دوباره.
❊❊❊
بعد از حدود بیست دقیقه مجبور شدم دوباره بشینم، کمرم فوق العاده درد گرفته بود و نمیتونستم بایستم، البته هم شاهرخ هم شفیعی گفتن برای بار اول خیلی خوب بود.
ارسلان با خنده و یه سینی توی دستش کنارم نشست:
_جایزهی خانوم خانوما.
بوی مست کنندهی اسپرسو رو با لذت به مشام کشیدم:
_هوس کرده بودم عجیب.
چشمکی زد و گفت:
_سفارشیهها، خاله مخصوص برات درست کرده.
پرصدا خندیدم و فنجون رو برداشتم و مشغول مزه مزه کردن قهوهی سفارشیم شدم.
romangram.com | @romangram_com