#شروعی_دیگر_پارت_136


_خوب میشی ان‌شاءالله.

من اهل کفر گفتن نبودم، پس چرا هروقت یکی می‌گفت خوب میشی، یه نفر از تهِ مغزم پوزخند می‌زد و می‌گفت:«اگه قرار بود خوب بشم، تا الان شده بودم»

_ان‌شاءالله.

صدام انقدر ضعیف بود که شک داشتم شنیده باشه.

بلند شد و شالش رو مرتب کرد و کیفش رو برداشت و گفت:

_من دیگه برم، کاری باری؟

_چقدر زود بودی حالا

نگاهی به ارسلان انداخت و گفت:

_نه، ممنون یکم کار دارم، یه روز میام تا شب وردلت می‌مونم.

مشخص بود اصلا دلش نمی‌خواد بمونه، پس زیاد اصرار نکردم:

_باشه هرجور مایلی، فقط می‌خوای به آژانس زنگ بزنم؟

صدای ارسلان مانع جواب دادن سوگل شد:

_من می‌رسونمش.

سوگل اخمی کرد و بدون حتی نیم نگاهی به ارسلان گفت:

_لازم نکرده، پانیذ ممنون میشم زنگ بزنی آژانس.

تلفن رو برداشتم و اولین شماره رو که لمس کردم تلفن از دستم کشیده شد.


romangram.com | @romangram_com