#شروعی_دیگر_پارت_135

دستی به موهای عروسک محبوبم کشیدم و گفتم:

_خیلی وقت بود اون بالا خاک می‌خورد.

سوگل آهی کشید و گفت:

_بزرگ شدیم، مشکلاتمونم باهامون بزرگ شدن، انقدر بزرگ شدن که حتی دیگه حوصله‌ی نگاه کردن به خاطرات قدیمی رو نداریم.

بزرگ شده بودیم و من متنفر بودم از این بزرگ شدن که پر از غم بود.

«قهوه خوشمزه‌ست..

خوشمزگی‌اش به تلخ بودنش است..

وقتی می‌خوریم تلخی اش را تحویل نمی‌گیریم؛ اما می‌گوییم چسبید..

زندگی روزهای تلخش بدنیست.. تلخی‌اش را تحویل نگیر..

بخند و بگو عجب طعمی...!»

قهوه دوست داشتم، تلخ؛ اما تلخی این زندگی غیر قابل تحمل بود.

قهوه می‌خوری که تلخیش کمی از تلخیِ زندگیت رو حتی برای یه مدت کوتاه از یادت ببره، امّا زندگی من به حدی تلخ شده بود که قهوه که سهله زهرمارم دیگه فایده‌ای نداشت براش.

سوگل دستش رو روی پام گذاشت و گفت:

_بهتر نشدن؟ حسی؟ حرکتی؟

سوالی بود که همه می‌پرسیدن و چرا جواب من تغییر نمی‌کرد؟

_نه هنوز همونطوریِ بی حس، بی حرکت.

و بازهم لبخند تلخی که اینروزا عجیب با لب‌های اطرافیانم عجین شده بود:

romangram.com | @romangram_com