#شروعی_دیگر_پارت_134
_گفتم هنوزم شادی و داری؟
از یادآوری عروسک دوست داشتنیم گوشهی لبم کج شد؛ اما به چیزی که هیچ شباهتی به پوزخند نداشت.
_آره
و به بالای کتابخونه اشاره کردم.
با شوقی که مصنوعی بودنش بد تو ذوق میزد به سمتش رفت.
روی نوک انگشت ایستاد و سعی کرد برش داره، ولی نتونست.
ارسلان بلند شد و به راحتی شادی رو برداشت.
سوگل همونطور که نگاهش به موهای فرفری و بامزهی شادی بود دست دراز کرد تا از ارسلان بگیرتش؛ اما ارسلان کامل وِلش نکرد و باعث شد سوگل حرصی نفسش رو بیرون بده و نگاه به زمین بدوزه.
ارسلان سر پایین آورد و خیره به چشمای سوگل زمزمه کرد:
_ببخش، ببخش و با نگاه دلخورت آتیش به جونم نزن، ببخش و نادیدهام نگیر، ببخش و نذار از خودم متنفر شم به خاطر حرفایی که ایکاش لال میشدم و هیچوقت نمیزدم، ببخش.
سوگل بی حرف عروسک رو از دستش کشید و از کنارش گذشت.
کنارم نشست و با همون ذوق الکیش گفت:
_وای که چقدر دلم برای این عروسک تنگ شده بود.
زمزمه کردم:
_منم.
دلم تنگ شده بود، برای بچگی، بازیهاش، شیطنتهاش، خندیدنهای بی دلیلش، قهر و آشتیهایی که به دقیقه نمیکشید، ناراحتیهایی که با یه بستنی فراموش میشد، کاش بچه میموندیم دلم تنگ شده واسه بچه بودن، واسه بی غم بودن.
romangram.com | @romangram_com