#شروعی_دیگر_پارت_137
متعجب برگشتم سمت کسی که تلفن و از دستم کشید:
_چیزه.. خب یعنی من دارم میرم شرکت، میرسونمش دیگه.
سوگل پرحرص با صدایی که به سختی سعی میکرد بلند نشه گفت:
_آقای محترم خونه ما اینورِ، شرکت شما اونور.
و با دستش شرق و غرب رو نشون داد.
ارسلان دستی به صورتش کشید عصبی گفت:
_گفتم میرسونمت یعنی میرسونمت، شما کاری به اینور و اونورش نداشته باش.
سوگل برگشت سمت من و ملتمس نگاهم کرد تا مانع ارسلان بشم.
گیر کرده بودم.یه طرف برادرم بود، یه طرف خواهرم، طرف هرکدومشون رو میگرفتم اون یکی ناراحت میشد با اینکه حق با سوگل بود ولی ارسلانم اشتباهش رو قبول کرده بود و مهمتر از اون پشیمون بود و طلب بخشش کرده بود، نمیتونستم طرف هیچکدومشون رو بگیرم بهتر بود خودشون مشکلشون رو حل کنن.
شونهای بالا انداختم و همزمان سرم رو به دوطرف تکون دادم.
با این حرکتم سوگل ناامید با اخمهای درهم همراه ارسلان رفت.
❊❊❊
«فصل چهارم»
*پانیذ*
_اگه تا آخر عمرت زمین گیر شدی چی؟
_هر دو راه امکان خوب نشدن و دارن.
نگاه دوختم به قدمهای بابا که عصبی طول و عرض اتاق رو طی میکرد.
romangram.com | @romangram_com