#شروعی_دیگر_پارت_108
نیم ساعت گذشته بود و با اینکه آروم شده بود و دیگه اشک نمیریخت؛ ولی هنوزم نفساش از شدت گریه نامنظم بود و من هیچ حرفی نداشتم برای تسکینش وقتی خودم داشتم خفه میشدم از بغضی که از یادآوری اون اتفاقات چسبیده بود بیخ گلوم و هیچ رقمِ ول کن نبود.
درسته بغض داشت خفهام میکرد؛ ولی سبک شده بودم، انگار یه وزنهی صد کیلویی از روی قلبم برداشته شده بود.
دستی روی گلوم کشیدم.
نمیخواستم امروزمون خراب بشه.
دستم رو روی دست مشت شده دور دستمالش گذاشتم وبا لحن مثلا شوخی گفتم:
_بسه دیگه خانوم خانوما قرار شد تو سنگ صبور من باشی، نه من سنگ صبور تو!
هقی زد که نشون میداد هنوز هوای گریه داره.
دست روی گونهاش که رد اشک روش باقی مونده بود کشیدم:
_ببین چاییهامونم سرد شد
و به استکان نیمه پرش و استکان دست نخوردهی خودم اشاره کردم.
فایده نداشت، این دختر نمیخواست بی خیال غمباد گرفتن بشه، انگار عزمش رو جزم کرده کرده بود کل روزمون رو با اشک و آه و ناله بگذرونه؛ ولی مگه من میذاشتم؟
با فکری که از سرم گذشت لبخند پهنی روی لبام نشست.
کمی بهش نزدیک شدم و دستم روی پهلوش نشست و زیر گوشش گفتم:
_نکنه سوگی خانوم دلش قلقلک میخواد؟
و انگشتام رو روی پهلوش حرکت دادم که باعث شد تو خودش جمع بشه و بخنده.
بشکنی زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com