#شکیبا_پارت_132

امید – آدرس ؟ ...
آدرس رو که دادم قطع کرد ... چند دقیقه بیشتر طول نکشید که ماشینش رو دیدم که کناري پارك کرد ... و پیاده شد ... مبینا
هم همراهش بود ... تقریباً اون سمت پارك بودن و کمی دور ...
داشت با نگاهش دنبالم می گشت .. براش دست تکون دادم ... من رو که دید دست مبینا رو گرفت و اومدن به سمتم ...
نزدیک تر که شدن مبینا دستش رو بیرون کشید و دوید به سمتم ... در همون حین بلند گفت ...
مبینا – سلام خاله ....
دو قدم رفتم به سمتش و دستام رو باز کردم و کمی خم شدم تا تو بغل بگیرمش ...
سرش که تو سینه م پنهون شد روي موهاش رو ب*و*سیدم ... دلم براش تنگ شده بود ... بیشتر به خودم فشردمش ... مبینا هم
دست انداخته بود دور گردنم و بازش نمی کرد ... انگار می ترسید اگر دستش رو از دور گردنم باز کنه من فرار کنم ...
صداي بهار از پشت سرم بلند شد که به امید سلام کرد ... جواب که گرفت مبینا رو صدا کرد ...
بهار – مبینا پس من چی ؟ ...
مبینا با خنده از من جدا شد و رفت سمت بهار .... صاف ایستادم ... ولی سعی کردم به امید نگاه نکنم .. نمی دونم چرا یه
جورایی خجالت می کشیدم ...
وقتی مبینا از آغوش بهار بیرون اومد .. بهار دستش رو گرفت ..
بهار – بریم بازي ؟ ...
مبینا برگشت سمت امید ...
مبینا – بابا برم ؟ ...
امید سري به معنی برو تکون داد ... رفتن و ما رو تنها گذاشتن ...
نگاهم رو دوختم به دور شدنشون که با صداي امید بی اختیار برگشتم و نگاهش کردم ... صورتش رو به سمت دیگه اي گرفته
بود ولی داشت با من حرف می زد ....
امید – جاي خوبیه ... اسم این پارك چیه ؟ ...
بعد بدون اینکه منتظر بمونه تا جواب بدم گفت ...
امید – احتمالاً اسمش ب*و*ستان شفا نیست ؟ ... آخه می بینم آدم مریض رو در عرض یه ساعت سالم کرده ....
برگشت و خیره شد به چشمام ...
طعنه ي کلامش معلوم بود ... باید چی می گفتم ؟ ... حرفی نداشتم ... بنابراین سکوت کردم ...
خیلی جدي پرسید ..
امید – چرا نیومدي ؟ ...

@romangram_com