#شکیبا_پارت_131

تو فکر رفتم که چرا زنگ زد ؟ ... یعنی کارم داشت .. یا می خواست بپرسه چرا نرفتم ؟ ... می شد که براش مهم باشه نرفتنم ؟
... یا انقدر حضورم براش بی اهمیت بود که نخواد به این چیزا فکر کنه ؟ ....
تو همین فکرا بودم که برام پیام اومد ... بازش کردم ... از طرف امید بود .... نوشته بود " چرا جواب نمی دي ؟ .کجایی من
پشت در خونه تون هستم " ...
بدنم لرز خفیف گرفت .... ترسیدم ... براي چی اومده بود جلو در خونه ؟ ....
بی اختار بلند شدم و رفتم سمت بهار که داشت با رادین بازي می کرد ... بلند صداش کردم ... برگشت و نگاهم کرد ... انگار
ترس رو تو چشمام دید که رادین رو بغل کرد و سریع اومد سمتم ...
بهار – بله .. چی شده ؟ ...
آروم .. در حالی که صدام کمی لرزش داشت گفتم ..
من – امید پیام داده جلو در خونه ست ....
با ناباوري نگاهم کرد ... می خواست چیزي بگه که به جاش سکوت کرد ولی دهنش کمی باز موند ... لبش رو به دندون گرفت
... صداي گوشیم باز بلند شد ... و باز هم اسم امید روش افتاد ...
نگاهی از سر درموندگی به بهار کردم ...
آروم گفت ...
بهار – جواب بده .. ببین چیکار داره ...
نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم ...
من – بله ؟ ...
صداي جدیش پیچید تو گوشی ...
امید – چرا در رو باز نمی کنی ؟ ... یه ربعه پشت درم ...
واي که دلم می خواست گریه کنم ... من گفته بودم به خاله که بگن حالم خوب نیست و تو خونه موندم ... و حالا امید پشت
در خونه بود و ما نبودیم ... یعنی آخر ضایع شدن بود ...
چاره اي نبود ... باید می گفتم که بیرون هستیم ... نفس عمیقی کشیدم تا بتونم بدون اینکه صدام بلرزه حرف بزنم ...
من – خونه نیستیم ....
چند لحظه صدایی نیومد ... فکر کردم قطع شده ... می خواستم بگم الو که خودش به حرف اومد ...
امید – کجایین ؟ ...
آروم گفتم ...
من- پارك ...

@romangram_com