#شکیبا_پارت_130
ساندویچ ... بهار هم اومد کمک .... چهارتا ساندویچ که درست کردیم بهار رو کرد به من ...
بهار – کافیه ؟ ....
مردد گفتم ...
– می خواي دوتا دیگه هم درست کنیم که کم نیاد ... شاید بیشتر از یه ساعت تو پارك موندیم ...
بهار باشه اي گفت و یه نون دیگه برداشت ... من هم یه نون برداشتم و مشغول شدم ...
کارمون که تموم شد سبدي که مخصوص رفتن به پیک نیک بود رو از تو کمد بیرون آوردم و شروع کردم به چیدن وسایل
توش ... هم یه شیشه آب گذاشتم و هم یه مقدار شربت درست کردم ... سس و یه مقدار شیرینی و شکلات ... چند تا لیوان ...
و فلاسک چاي و قند ....
امیدوار بودم پارك خلوت نباشه .. از اینکه کسی مزاحممون بشه نگران بودم ...
حول و حوش ساعت یازده و نیم بود که همگی لباس پوشیدیم و راه افتادیم سمت پارك ...
پارك نزدیک بود ... دو تا خیابون بالاتر .. و رو به خیابون اصلی ... زیاد کوچیک نبود گرچه که بزرگ هم نبود ... یه طرفش
وسایل بازي براي بچه ها داشت ... و یه طرفش کاملاً چمن بود و پر از درخت هاي بزرگ و سر به فلک کشیده ....
دور تا دور قسمتی که وسایل بازي بود نیمکت گذاشته بودن و این خیلی خوب بود ... رفتیم سمت یکی از نیمکت ها ... وسایلم
رو روش گذاشتم .... بهار، رادین و علی رو برد بازي کنن ... منم نشستم رو نیمکت و نگاهشون می کردم ...
غیر از ما ، دو گروه دیگه هم تو پارك بودن که رو قسمت چمن ها زیرانداز انداخته و روش نشسته بودن ... یه گروه که دوتا
خونواده بودن .. و بچه اي نداشتن ... دوتا زن و دوتا مرد جوون بودن ....
یه گروه دیگه هم شامل سه چهار خونواده بودن که دوتا بچه ي کوچیک داشتن که اونا هم داشتن تاب سواري می کردن ...
هر دو گروه سرشون به کار خودشون گرم بود ...
از حضورشون خوشحال بودم چون خونواده بودن و نمی تونستن مزاحمتی براي ما داشته باشن ... و از طرفی اگر نیاز به کمک
داشتیم می شد رو کمکشون حساب کرد .....
هوا عالی بود ... نه گرم و نه سرد ... نسیم خوبی می وزید و حس خوبی به آدم می داد .. یه جور حس سرزندگی ... از صداي
جیغ پر از هیجان رادین .. از اینکه خوشحال بود ... از لبخندي که رو لبهاي علی و بهار بود لذت می بردم ... لبخندي رو لبهام
نشسته بود که بهم آرامش می داد ... براي چند دقیقه اي که محو بازي بچه ها بودم فارغ از هر فکر و خیالی .. رهاي رها .. از
زندگی لذت می بردم ...
تو حال و هواي خودم بودم که صداي گوشیم از تو جیب مانتوم بلند شد .... گوشی رو بیرون آوردم و به صفحه ش نگاه کردم
... اسم امید روش افتاده بود .... یه لحظه قلبم ضربان گرفت ... به خودم نهیب زدم " آروم باش .. آروم باش " ... ولی نمی
تونستم آروم باشم ... مردد بودم بین جواب دادن و ندادن .... آخر سر هم قطع شد قبل از اینکه تصمیم بگیرم جواب بدم ...
@romangram_com