#شکیبا_پارت_129
بهار – خشایار و خاله اومدن ...
سري تکون دادم ...
من – مرسی ..
گاز رو خاموش کردم و رفتم به استقبالشون ... جلوي در ایستاده بودن ...
من – سلام ... چرا نمیاین داخل ...
خاله به علامت نه سري تکون داد ...
خاله – نه خاله .. دیر می شه ... مطمئنی نمیاین ؟ ...
لبخندي زدم ...
من – آره خاله .. مطمئنم ... تازه رادین هنوز بیدار نشده ... بچه اذیت می شه ...
خاله رو کرد به بهار و علی که تازه بیدار شده بود ...
خاله – شما دوتا هم نمیاین ؟ ...
بهار نه اي گفت و برگشت سمت علی .. که علی همونجور خواب الو گفت ...
علی – من بیام که خونه بدون مرد می مونه ...
لبخندي زدم ... مرد کوچیک خونه م .... احساس بزرگی می کرد ... واقعاً داشت براي خودش مردي می شد ...
خاله و بهار هم لبخندي زدن ...
برگشتم سمت خاله که دیدم خشایار مشکوك نگام می کنه ... سرم رو تکون دادم که یعنی "چیه " ؟ ... اومد نزدیکم و اروم
پرسید ...
خشایار – چیزي شده ؟ ... مخصوصاً نمیاي ؟ ...
لبخندي زدم و چشمام رو روي هم گذاشتم و باز کردم که یعنی آره ...
خیره نگاهم کرد ... بعد آرومتر گفت ...
خشایار – می شه منم بدونم ؟ .. معلومه که مامان می دونه ...
مثل خودش آروم گفتم ...
من – بعداً برات می گم ... الان وقت نیست ... برو حواست هم باشه که اگر پرسیدن چرا من نیومدم باید بگین که من حالم
خوب نبود ...
سري تکون داد ...
خشایار – باشه ..
خاله اینا که رفتن .. من هم مشغول سرخ کردن بقیه ي شامی ها شدم ... وقتی همشون سرخ شد شروع کردم به درست کردن
@romangram_com