#شکیبا_پارت_133

جدي تر از خودش جواب دادم ...
من – حوصله ي تو جمع بودن رو نداشتیم ...
ابروش رفت بالا ...
امید – همتون ؟ ...
سري تکون دادم ... که یعنی آره ...
لبخند محوي زد ...
امید - چه جالب ...
رفت و نشست رو نیمکت .. منم رفتم و با فاصله نشستم کنارش ... به رو به روش نگاه می کرد ... منم خیره شده بودم به نیم
رخش ....
دست خودم نبود ... نمی تونستم چشم ازش بردارم .... اون صورت جدي رو دوست داشتم هیچ شکی توش نبود ... درسته که
می خواستم فکر کنم و بعد تصمیم بگیرم که نقشم رو تو زندگیش پر رنگ کنم ولی این باعث نمی شد که دست از دوست
داشتنش بردارم ....
خوشم میاد وقتی کنارم هستی
خوشم میاد من از اون خمار چشمات ....
همونجور که به رو به روش نگاه می کرد آروم گفت ...
امید – چند روز پیش که اومدیم خونه تون مبینا بهونه ت رو گرفت .. بهش گفته بودم امروز می بینتت که شما نیومدین ...
منم اوردمش که دیگه بهونه گیري نکنه ...
برگشت و نگاهم کرد ...
امید – می شه انقدر عاشقونه نگام نکنی ؟ ...
سرم رو انداختم پایین ... نمی فهمید دست خودم نیست ؟ .... صورتم رو چرخوندم سمت درختا ...
دوباره آروم گفت ...
امید – قهري ؟ ...
همونجور که به درختا نگاه می کردم جواب دادم ..
من – نه ! ...
امید – پس چرا روتو اون ور کردي ؟ ...
تکلیفش با خودش روشن نبود انگار ... یه بار می گفت نگام نکن و یه بار می گفت چرا روتو اون ور کردي .. با اخم برگشتم
طرفش

@romangram_com