#شاهین_پارت_75
خیلی وقت بود در چنین مهمانی هایی شرکت نکرده بودم، اما از زمانی که ساکن این جا بودم، حداقل هفت هشت باری را به یاد دارم که همسایه ها، به بهانه ای، صدای موسیقی و جیغ و رفت و آمدشان، روی اعصابم بود! وقت خوبی بود تا من هم تلافی بکنم !
- نه مشکلی نیست! خودشون هم دارن از این سرو صداها!
- عه؟ پس چه بهتر ! باشه پس من صحبت می کنم...
کمی نگران پرسیدم:
- زیاد لازم نیست بزرگش کنی! یعنی ... نمی خوام به دردسر بیفتی!
دل آرا ، خنده ی دلبرانه ی هدیه ام کرد تا باز صورتش رو به رویم رنگ بگیرد:
- نمی افتم، شایلین دوست داره و می دونم چه جور خوشحالش کنم..فقط ... اگر یه کم هزینه ها زیاد شد مشکلی نیست؟
- نه! یه بار دارم براش یه کاری می کنم... هر کاری دوست داره انجام بده...
دل آرا چشمی که می خواست بگوید را، کمی کشید . شیطنت هایش، در پس آن صورت معصوم و ظاهر ساده اش، جذاب ترین بخش وجودی اش بود! تازه کشف کردم، چه چیز این دختر این اندازه شیرینش کرده است! دل آرا، دختری بود طبق خواسته های نه شاهین چهل و سه ساله، بلکه شاهین بیست ساله! همان مردی که دوست داشتم باشم! معیار های خواستنم آن قدر تغییر کرده بود که از نازنین یک باره سرد شوم و جایگزینش، دختر جوانی مثل دل آرا باشد! کشفم تمام حواسم را پرت کرده بود و نمی دانم برای چندمین بار دل آرا صدایم کرد تا به اتاق کارم برگشتم!
- آقا شاهین، خوبین؟ وای نگران شدم! تو رو خدا ...
تکیه ام را از میز گرفتم با راه افتادن سمت پنجره، گفتم:
- خوبم ! ببخشید یه کاری پیش اومد!
دل آرا نفس عمیقی کشید :
- وای ترسیدم. خداروشکر خوبید. ببخشید من مزاحم کار شما شدم!
کنار پنجره، ایستادم و بعد از آن که نفس عمیقی کشیدم ، گفتم:
- نه اصلا مزاحم نیستی!
- ممنون واقعا به من لطف دارین!
چند لحظه چشم بستم و نفس کشیدم تا بگویم :
- شما محبت می کنی نسبت به من و دخترم. خوشحالم کنار شایلین هستی. من اصلا به فکرم نمی رسید این جور خوشحالش کنم... فقط ازت یه خواهشی دارم!
صدای دل آرا همراه با تردید به گوشم رسید :
- خواهش می کنم، بفرمایید!
- من این طور معذبم، اگر می شه ، شماره حسابی بده ، تا من برات مبلغی رو واریز کنم. بعدش باهم حساب و کتاب می کنیم خوبه؟
@romangram_com