#شاهین_پارت_74

کلافه شده بودم. نزدیک ظهر، از نازنین خواستم نیم ساعتی کسی مزاحمم نشود و به همه بگوید برای کاری بیرون هستم. در اتاقم را حتی قفل کردم تا خیالم راحت باشد . پشت پنجره ایستادم و به بارانی که بعد از یک وقفه ی کوتاه، باز می بارید، چشم دوختم. این سرمای یک باره آن هم در اوایل پاییز، همیشگی نبود اما دور از ذهن هم به حساب نمی آمد. بالاخره شهر دود گرفته ی ما هم، پاک می شد!
از پنجره و بارانی که من را یاد صبح و دل ارا می انداخت، فاصله گرفتم. روی مبل بزرگ اتاق، دراز کشیدم و تازه ساعد دستم را به عادت همیشه، روی پیشانی می گذاشتم که لرزیدن گوشی روی میز، تنم را با ترس از مبل جدا کرد! نمی خواستم اول جواب بدهم، اما نیرویی من را بلند کرد و پای میز کشاند تا با دیدن اسم دل آرا، همه چیز را فراموش کنم و به سرعت تماس را وصل کردم!
- بله؟
-سلام آقا شاهین، خسته نباشید، مزاحم کاراتون نشدم که!؟
صدایش ، تن به خصوصی داشت. ملایم بود و کلمه ها را سعی می کرد شمرده شمرده بگوید! اما مثل این لحظه که هیجان زده به نظر می رسید، پشت سر هم ردیفشان کرد. لبخند از کجا روی لب هایم نشست، نفهمیدم!
- سلام! ممنونم، کاری نداشتم، خوبی؟
نفس راحتی کشید و گفت:
- بله، مرسی. یه سوال داشتم از تون !
- بله، بفرمایید.
- می گم جمعه خوبه؟ سه روز دیگه ست ...
حساب کتاب سریعی در ذهنم به راه انداختم و جدی تر از لحظات پیش گفتم :
- زود نیست؟ می تونی کارتو ردیف کنی؟
دل آرا رها و سبک خندید:
- بله، کاری نیست که ! اگر موافقت کنید همه چیز حله! فقط یه موردی هست !
به میز تکیه زدم و دست آزادم را در جیب شلوارم فرو بردم:
- خب؟
اول من منی کرد و بعد مثل سابق آرام گفت :
- خب ... تو آپارتمان شما مشکلی نیست ؟ یعنی همسایه ها شکایت نکنن پس فردا!
چینی روی پیشانی ام نشست :
- مگه قراره چی کار کنید؟
باز هم صدای خندیدن دل آرا آمد :
- هیچی ! خب یه کم بزن و برقص و اینا هست دیگه!

@romangram_com