#شاهین_پارت_73

- شما ... خیلی مرد خوبی هستید. .... مراقب خودتون باشید....
نه فقط جمله ها، که برای من آن هم با این سن و سالم، تکراری بود! اما ، لحن دل آرا، قلبم را جلوی پایم به زمین زد! سینه ام گر گرفته بود و جای خالی قلبم را ، داغی عجیبی پر کرد. به زحمت پاهایم را حرکت دادم تا ببینمش! به من باز هم زل زده بود! نمی دانم چه شکلی بودم! اما او با لبخند شیرینی، سر به زیر انداخت:
- هوا شاید سرد بشه، کاش لباس گرم تر می پوشیدین!
زبانم نمی چرخید. شاید عجیب باشد، آن هم برای مردی شبیه من! نه جوان بودم و نه بی تجربه! اما... دل آرا جادویی شده بود. من هم شده بودم، بیست ساله! دست و پایم را گم کردم. بی فکر و یک دفعه، دکمه های بارانی ام را بستم و لبخند مضحکانه ای هم برای تکمیل قیافه ام، اضافه کردم:
- نه .... خوبه ... یعنی ... من عادت دارم ... گرمم ... نه سردم نمی شه !
لبخندم همراه لب های او کشیده شد! چشم روی هم گذاشت و دلبرانه سرش را کمی روی شانه خم کرد:
- باشه! من فقط نگرانت ... یعنی نگرانتون شدم! به سلامت!
باز هم آچمز شده بودم! دل آرا هر لحظه بیشتر برایم جذاب تر و بکر تر می آمد! مثل جزیزه ای که بعد از سال ها سرگردانی در دریا، قدم روی شن های گرمش می گذاشتم و هر لحظه، امنیت و ارامش را بیشتر درک می کردم. مات و هیجان زده ، قلبم دوباره به تپش افتاده و نفس ها را به سختی بیرون می فرستادم. باید حرفی می زدم اما ، کلمه ای در ذهنم نبود. تنها باز هم بی هدف خندیدم و بسنده کردم به :
- ممنونم ... خداحافظ ...
سریع برگشتم. صدای خدانگهدار گفتنش و کشیدن صندلی را شنیدم. کفش هایم را نصفه به پا کردم و به سرعت در را باز کردم و چنان بی اهمیت بهم کوبیدم که ساختمان یک زلزله ی دو ریشتری را از سر گذراند! تا اسانسور برسد، تا جایی که می شد، کفش هایم را درست کردم و همین که قصد داشتم وارد اسانسور شوم، در خانه یک باره باز شد و چشمان گیج و ترسیده ی من، باز هم به صورت خندان و آرام دل آرا رسید. گوشی موبایل را به سمتم گرفت و موذیانه سعی کرد خنده اش را مثلا پنهان کند!
- جا موند!
تازه یادم افتاد سوئیچم را هم برنداشتم! پایی که داخل آسانسور بود را بیرون آوردم و موبایل را گرفتم:
- ببخشید... عجله کردم. دیرم شد ... اگر می شه سوئیچ رو هم بده از پشت سرت !
موبایل را به انگشتانم سپرد و سریع برگشت و این بار سوئیچ بود که به دستم رساند:
- بفرمایید. مراقب باشید، چیز دیگه ای یادتون نرفته!؟
خجالت زده ، لبخند کجی زدم و خودم را داخل آسانسوری که درهایش قصد بسته شدن داشت، پرت کردم:
- مرسی!
تنها کلمه ای بود که گفتم و از عمد گوشه ای ایستادم تا زمان بسته شدن دوباره در، من را نبیند! صدای خدانگهدار دوباره ی دل آرا آمد و بعد اسانسور حرکت کرد، تا من هم نفس راحتی بکشم !
هر چه تا قبل از آن که دل آرا را ببینم،برای امروز برنامه ریزی کرده بودم، از ذهنم پرید! نیم ساعت بعد، زمانی که وارد محدوده ی طرح ترافیک شده بودم و پلیس جلویم را گرفت، تازه فهمیدم چه قدر از شرکت هم دور شدم! نگاهم به ساعت کشیده شد و اخم هایم در هم رفت. می توانم قسم بخورم که اصلا متوجه چیزی نبودم و احتمالا چشم بسته و طبق شرطی شدنِ بدن و مغزم، رانندگی کرده بودم!
جریمه ام را با همان کج خلقی گرفتم و بعد از آن که متوجه مکان دقیقی که بودم، شدم، به سمت شرکت تغییر مسیر دادم. سعی می کردم دل آرا را پاک کنم، اما مگر شدنی بود؟ لحظه به لحظه، درست شبیه شیر آبی که داخل سطلی، چکه می کرد، خواستن او هم در من لبریز شده بود!
خنده دار و مسخره به نظر می رسید! این اولین بارم نبود که احساس عمیقی نسبت به یک دختر حس می کردم اما ... کمند دل آرا، به قدری افسار فکرم شده بود که حتی متوجه نازنین نشدم! چه برسد به این که نگاهش کنم و بفهمم در این روز بارانی، چه پوشیده است!
به کار روزانه ام مشغول شدم، نازنین را دو باری تا ظهر ملاقات کردم و هر بار چشم از صورتش گرفتم زیرا که دائم دل آرا به جایش به من لبخند می زد!

@romangram_com