#شاهین_پارت_72
لبخند کجی به خنده ی دلبرانه ی دل آرا زدم و گفتم:
- فکر شما هم خیلی خیلی خوبه ... هر کاری لازمه انجام بده ... بهم یه شماره کارت بده، من هر چه قدر که لازمه برات واریز می کنم. فقط یه کم خودم درگیر شرکتم هستم ...
- اصلا نگران هیچی نباشید. من همه کارا رو می کنم، هرچی هم خواستم بهتون می گم ... پولشم بعدا باهام حساب می کنیم خوبه؟
هر چه بیشتر می گذشت و معاشرتم بیشتر می شد با این دختر، حس قوی تری من را مجذوبش می کرد. آن قدر که با لبخند پهن شده ام، خودم را جلوتر کشیدم و این بار بی دغدغه و فکر، به صورتش دقیق شدم:
- می شه یه سوال ازت بپرسم؟
به خوبی می شد ترس یک باره را در نگاهش بخوانم.
- بله ... یعنی ... حتما بفرمایید!
چشم از من گرفته بود و همین فرصت بهتری به من داد که خوب تماشایش کنم.
- چند سالته ؟ من اول فکر می کردم هم سن و سال شایلین باشی اما... حرفات انگار برای یه زن پخته ست!
سر دل آرا بالا آمد. نفس راحتی که کشید را درک کردم و مهربان تر خندیدم.
- بیست و پنج سالمه ...
- بازم کمه! خوشحالم که با شایلین دوست هستی خیال منو خیلی راحت کردی. همیشه نگران شایلین بودم و حالا با بودن چنین دوستی خیالم خیلی راحته .
لبخند دل آرا کاملا محو شده بود و خیره به صورتم بی حتی پلک زدن مانده بود. نگاهش حرف های زیادی داشت اما من درک نمی کردم. غم بود، یک هیجان و شاید یک حس مبهم اما بزرگ ... حس می کردم انگار دنبال راه حل می گردد... اما همه ی این ها تنها احساساتی بود که درک می کردم. درست و غلط نمی دانستم .
دل آرا فنجان چایش را برداشت و زیر لب زمزمه کرد:
- ممنونم...
سکوت بین مان را تنها صدای باران که شدیدتر شده بود، پر کرد. نوک بینی دل آرا به صورتی می زد. چای گرم را با لذت می نوشید کاری که من هم انجام می دادم. نمی خواستم دیگر حرفی میانمان رد و بدل شود. احساسی که از او گرفته بودم ، بدجور فکرم را درگیر کرد. برای همین، فنجان خالی را که روی میز گذاشتم، از روی صندلی هم بلند شدم:
- ممنونم، خیلی چسبید.
با برداشتن بارانی ام، به سمت پنجره رفتم:
- می بندمش! سردت می شه ...
تا پنجره را ببندم، دل آرا تکانی نخورد. برگشتم تا به سمت در بروم، یک لحظه کنارش توقف کردم:
- اگر مشکلی بود، باهام در میون بذار ... خداحافظ!
دل آرا نگاه کرد. خیره و بی پلک زدن، انگار دوست داشت نگاهش را بخوانم اما ... نه ذهن بازی برای این کار داشتم و نه چیزی ناخودآگاهم می فهمید. ترجیح دادم خداحافظی کنم و چشم از نگاه پوست کنده و پرحرفش بگیرم! به خروجی اشپزخانه رسیدم که جمله اش، سرجایم میخکوب کرد:
@romangram_com