#شاهین_پارت_76

دل ارا شروع به تعارف کرد و من مطمئنش کردم که این طور برای هر دو طرف بهتر است. در آخر هم قبول کرد، شماره کارتش را برایم بفرستد. خوشحال از قبول کردن پیشنهادم، لبخند باز هم مهمان صورتم شد:
- مرسی . این جور خیلی بهتره... بازم تعارف نکن اصلا. همین که کارا رو انجام می دی من شرمنده هستم
- این جور نگین! من به شما و شایلین علاقه دارم ...
برای بیان آخرین کلمه های جمله اش، صدایش کاملا تحلیل رفته بود! انگار جمله ادامه داشت اما نخواست من بشنوم! بعد از سکوت چند لحظه ای، خواستم دنبال حرفش را بگیرم که سریع گفت:
- ببخشید بازم مزاحم شدم، خداحافظ!
آن قدر همه چیز یک باره اتفاق افتاد و تماس را قطع کرد که من، هاج و واج به گوشی خیره ماندم! تجربه فریاد می زد که انگار او هم احساساتی نسبت به من دارد . اما منطقم نمی خواست بپذیرد! هر چه سنم بالا رفته بود، با همه ی موقعیتی که مخصوصا این سه چهار سال کسب کردم، خیلی کم اتفاق می افتاد که با دختری کم سن و سال، بخواهم رابطه برقرار کنم. نه آن ها تمایلی به گذراندن اوقاتشان، کنار ِ یک مرد در استانه ی چهل سالگی داشتند و نه من دیگر می خواستم دنبال دختران بی تجربه باشم. همین توافق در سکوت، من را به این جا رسانده بود که پروانه را بهترین مورد برای نگه داشتنش به حساب بیاورم!
نازنین هم هنوز سی ساله نشده بود اما رفتار و اخلاقش، اصلا این مسئله را نشان نمی داد و باز هم من جذب همین رفتار بزرگانه اش شده بودم، اما حالا ...
حسم را نمی فهمیدم... جدید بود! حداقل برای حالا تازه و بکر به نظر می رسید. انگار کنار دل ارا، من هم حس جوانی داشتم و همین دل آرا را خواستنی کرده بود. اما ... موضوع اصلی، کشش خودش بود! به خوبی این را درک می کردم و از نگاه های طولانی همراه با شرمش، لذت می بردم!
یادم آمد که چند وقت پیش، خیلی اتفاقی، زمانی که در مطب دندانپزشکی منتظر بودم، در یکی از مجله های آن جا، مطلبی را در مورد گرایش دختر های جوان به مرد های مسن خواندم! چند جمله به یادم بود اما همان هم هیجانم را بیشتر کرد! یعنی هنوز جذابیت داشتم که دختری مثل دل آرا دنبالم بیاید!؟
پول همیشه حرف اول را می زد! این را کاملا حس کرده بودم و متاسفانه تجربه هم! اما در ظاهری که دیده بودم، دل آرا از من هم پول دارتر بود! خانه ی خاله اش که این را تایید می کرد! لباس هایی که می پوشید و حتی عطرش هم به نظر گرانقیمت می آمد! شایلین جز چند مورد ناچیز از حسابم برداشت نکرده بود اما هر بار که به خانه آمده بودند، دستانشان پر بود!
گیج شده بودم و صدای زنگ تلفن هم کاملا من را ترساند! می خواستم با حرص گوشی را بردارم و تمام عصبانیتی که نه از ترسی که صدای زنگ باعثش بود، بلکه از خروس بی محلی که مرا از رویاهایم جدا کرده بود، سر نازنین خالی کنم که متوجه ساعت شدم! نیم ساعت هم از آن نیم ساعت وقت استراحتم گذشته بود!
گرچه باز هم با بدقلقی گوشی را برداشتم :
- بله!؟"
- آقای آزادی، آقای منصوری می خوان شما رو ببینن، اگر مشکلی نیست البته!
دنبال فامیل می گشتم که نازنین به کمکم آمد:
- اقا طاها!
- آهان! خب ... بگو بیاد تو!
نازنین بفرماییدی گفت و من تماس را قطع کردم. دست طاها روی دستگیره نشسته بود که کلید را چرخاندم و همین، پسر را کمی ترساند تا یک قدم با دیدنم عقب نشینی کند!
- سلام آقا !
پشت به طاها، به سمت میزم رفتم :
- سلام، کار داشتی؟
- اقا من گزارش کارم رو براتون اوردم!

@romangram_com