#شاهین_پارت_66
صندلی میز غذاخوری را بیرون کشیدم و شانه ای بالا انداختم :
- هیچ! تو چه خبر؟ تونستی چیزی بفهمی؟
هم زمان با نشستن من، پروانه هم بشقاب خیارشور و گوجه های خرد شده را روی میز گذاشت:
- والا ... دو تا خانوم بودن که انگار همه کاره بودن ... یکی شون یکی از آرایشگر های معروف تهرونه. می شناسمش ، همش توی دبی و ترکیه کلاس می ذاره و تهران خیلی کم می یاد.
اخم هایم در هم فرو رفت و با دقت رفتار های پروانه را دنبال می کردم:
- اسمش چیه؟
- سانیا ...
اسم را تکرار کردم اما چیزی به یادم نیامد. پروانه به آشپزخانه برگشت و گفت:
- من تا حالا ندیدم این طور جایی باشه. نه من که همه تعجب کرده بودن. اما انگار اون جا همه کاره بود. خیلی اطلاعات داشت و هی محصولات رو معرفی می کرد.
- خب داره باهاشون کار می کنه ، طبیعی بوده دیگه! چیز دیگه ای متوجه نشدی؟
پروانه بشقاب غذا را روی میز گذاشت و همان طور که کنارم می نشست، سرش را هم به چپ و راست حرکت داد:
- نه والا! همه چیز طبیعی بود دیگه!
متعجب از خونسردی و بی خیالی پروانه، گفتم:
- طبیعی ؟ مگه قرار بود اتفاق خاصی بیفته! شما قرار بود اما سر در بیاری کی به کیه اون جا! کی رئیس این شرکته و همه کاره کی بود؟
لحن خشن و سردم، بهت را مهمان صورت پروانه کرد. ترسیده رو به صورتم گفت:
- رئیس شرکت که اون جا نبود! یعنی من کسی رو به عنوان رئیس شرکت ندیدم. فقط یه زن بود که به عنوان نماینده ی شرکت معرفی کردنش و صحبت کرد!
چشم هایم ریز شد و پرسیدم:
- یه زن؟ اسمش رو فهمیدی؟
- مرجان فروهر!
احساس کردم دیگر قلبم نمی زند! مرجان پس هم دست برادرش شده بود و دوباره به فکر زمین زدن من افتاده بودند! مایوس و خشمگین، چشم از پروانه گرفته و به بشقاب چهار گوش سفید رنگ خیره ماندم. صورت مرجان، تصویر بشقاب شد! سر بالا کردم اما باز هم مرجان بود که همه جا ، نگاهم می کرد.
- شاهین ؟ می شناسیش؟
نه صدای پروانه ، که سوالش، اهم را در آورد! اسم مرجان با رسوایی بزرگی برای من عجین شده بود! شکست ...
@romangram_com