#شاهین_پارت_67

پروانه دوباره صدایم کرد و برای حفظ ظاهر، سعی کردم غذا بخورم! اما نمی شد! نه اشتهایی داشتم و نه حال خوبی ... فکر این که پشت این قضایا ماهان باشد، اولین حدس من بود ! اما مرجان؟ !
ذهنم شروع کرده بود به مواخذه ی دوباره ام! عصبانی از این حالم، چنگالم را روی میز گذاشتم و بلند شدم. پروانه خوشبختانه حرفی نزد تا من در سکوت، کنار پنجره بایستم و سیگار بکشم! باید کمی از این حجم ناراحتی را کم می کردم. دود هر بار که در سینه ام ، پر و خالی می شد، سعی می کردم به اینده ی بهتر فکر کنم تا گذشته ی تلخ! نباید این قدر مقایسه می کردم و اجازه می دادم کلافه ام کند. با همین فکر، سیگار نیمه ام را از همان بالا به کوچه پرت کردم و پنجره را بستم. پروانه سرجایش نشسته و همراه غم چشمانش، خیره ام بود. برگشتم سر میز و برای بی اهمیت جلوه دادن موضوع؛ باز چنگال را برداشتم و شروع کردم به خوردن!
- خوشمزه شده! چه طور توی این مدت کم، غذای خوب درست می کنی؟
جمله ای که بی خواسته قلبی ام روی زبانم گشت، حال پروانه را هم بهتر کرد. خندید و شروع کرد به تعریف کردن از همه جا به جز اتفاق امروز! من هم همین را می خواستم، سکوت کردم و گاهی برای جواب، اوهومی می گفتم و لبخند می زدم.

کمی بعد که می خواستم از پشت میز بلند شوم، دست او را هم کشیدم تا با تعجب بپرسد:
- چی شد شاهین ؟
نگاهم برای فهمیدن خواسته ام ، کافی بود! پروانه با تعلل ایستاد تا همراه هم، روی مبل بزرگ سه نفره بنشینیم . دستم دور کمرش حلقه شد و سرپروانه روی سینه ام نشست. موهایش بوی شامپو می داد. خنک و عطر جنگلی! بینی ام را میان موهایش فرو کردم و نفس عمیقی کشیدم. دست پروانه نوازش گر شده بود! بدنم را لمس می کرد و من سرخوش از این حال، بوسه ای روی موهایش نشاندم:
- چه بوی خوبی داره شامپوت!
پروانه کمی سرش را بالا گرفت تا بتواند به خوبی من را ببیند. لبخند ، لب های سرخ رنگش را خواستنی تر کرده بود. شاید جوابی برای جمله ی من داشت، اما بوسه نگذاشت، بگوید! چشم هایم برعکس او که بسته بود، روی صورتش می گشت. چروک های ریز پوستش، حالا به خوبی مشخص بود. زیر چشمش، کنار لب و دو چین بزرگ تر روی پیشانی! بدنش را بیشتر به سمتم خودم کشیدم . نوازشش می کردم و طعم رژلبش روی زبانم بود! اما ... ذهنم آن جا نبود! به مرجان فکر می کردم!
ناخودآگاه نگاهم به سقف و گوشه های دیوار کشیده شد! مسخره بود اما ترسیدم! دنبال دوربینی می گشتم که شاید بخواهد باز هم من را رسوا کند! خب حالا که همسری نداشتم، ظاهرا مشکلی نبود اما ...
پروانه دکمه های پیراهنم را باز می کرد و ذهن من هنوز درگیر رسوایی بود! حال خودم را درک نمی کردم. این ترس ، برای من عجیب ترین اتفاق ممکن بود! ترسی که هیچ وقت در زندگی نداشتم حتی بعد از آن اتفاق!
تنم با پروانه همراهی می کرد. احساس نیاز داشتم، اما ، نیرویی که ترس در جانم انداخته بود، اصلا کم رنگ نبود و دنبال راه فراری می گشت! روی مبل دراز کشیدم و سنگینی تن پروانه ، چشمم را به نگاهش دوخت. حرف های عاشقانه ای زمزمه می کرد. دوستت دارم هایی که زیاد از او شنیده بودم. ترشح هورمون ها، حواسم را کاملا پرت کرده بود تا فقط پروانه را بخواهم ، چشم بستم تا ببوسمش، اما صدای زنگ موبایلم، آن قدر ترسناک به نظر رسید که یک بار بلند شدم تا پروانه با وحشت به اطرافش نگاه کند!:
- چی شد؟
صدای زنگ موبایل هنوز می آمد. هوا یک باره تاریک شده بود. نگرانی تمام جانم را پر کرد. از روی مبل بلند شدم و دنبال صدا به کت ِ اویزانم رسیدم. گوشی را برداشتم و شماره ی خانه ، اخم هایم را در هم فرو کرد. پروانه پرسید:
- کیه؟
بی جواب، تماس را وصل کردم تا صدای آرام شایلین گوشم را پر کند:
- سلام! بابا شرکت نیستی؟
مطمئنا نیاز نبود این قدر دست و پایم را گم کنم اما، حس های قبل از این، بدجور تاثیر گذاشته بود، گوشی را با شانه ام نگه داشتم و دگمه ی وسطی پیراهنم را بستم:
- سلام! نه کار داشتم، بیرونم ... مشکلی هست؟
شایلین اهی کشید و گفت:
- کی می یای خونه؟ هیچی نیست من بخورم. حوصله م سر رفته ...

@romangram_com