#شاهین_پارت_65
- خیلی عالی! با من راحت نیست. حتما با شما راحته .. الان حتما باهات تماس می گیره ... بازم ممنونم از محبتت.
- خواهش می کنم، خوشحال شدم بازم با هاتون حرف زدم ..
جمله اش، برای من، تحسین انگیز بود! لبخندم کش آمد و خدانگهدار را آهسته گفتم تا او هم با تشکر دوباره ای، خداحافظی کند.
گوشی را روی میز گذاشتم و تا خاموش شود، چشمم به اسمی بود که به انگلیسی ذخیره کرده بودم! تمام ذهنم از اتفاقات چند لحظه ی پیش پاک شده و به جایش دل آرا را می دیدم . تمام احساسم ختم به یک کلمه می شد " دوست داشتنی"
نمی خواستم بیشتر از یک دوست خانوادگی فکر کنم. یک حدودی برای من همیشه ، رنگ قرمز داشت! دل آرا هم در این محدوده جا داشت! با این حال شایلین و مخصوصا حرف هایی که می زد، اصلا نمی خواستم در مورد من فکرهای بدی کند. آهی عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم اما صدای زنگ پیام گوشی، نگذاشت این ژست را زیاد حفظ کنم. گوشی را روشن کردم تا به پیام کوتاه پروانه برسم:
" برای شام منتظرت باشم؟ "
مثل همیشه با سیاست سعی کرده بود، همه ی حرف هایش را بزند! نگاهم به سمت ساعت کشیده شد. هنوز تا شام زیاد مانده بود! اما می شد عصر را کنار هم باشیم! معده ی خالی ام، بدش نمی آمد، دست پخت پروانه را بخورد! گوشی را برداشتم و برای جواب، نوشتم:
" شام نه، اما یه عصرونه ی گرم ! ناهار نخوردم. نیم ساعت دیگه خونه تم !"
پیام که ارسال شد، سریع بلند شدم و همان طور که میزم را مرتب و وسایلم را جمع می کردم، باز هم نازنین و دامی که شاید برایم پهن کرده بود، دغدغه ام شد! جوان و بی تجربه نبودم که با همین ذهنیت، بخواهم کاری کنم! گرچه اخم هایم در هم رفته بود زمانی که خداحافظی کردم و در پاسخ سوالش که پرسید :
- خونه می رین؟
تنها نگاه خشمگینی سمتش حواله کردم!
نفهمیدم چه طور خودم را تا خانه ی پروانه رساندم. تنها به فکر فهمیدن ماجرا بودم. شبیه همان کبکی شده بودم که تازه سرش را از برف بیرون آورده و سایه ی عقاب را بالای سر خودش دیده بود ! سخت بود بخواهم باور کنم، باز هم گول خوردم! گرچه هنوز به نظرم فرصت بود!
برگ برنده ای برایم رو شده بود که انگیزه ام را برای برد بیشتر می کرد. کوچه جای پارکی برای ماشینم نداشت و بی توجه در اولین جای خالی خیابان، ماشین را پارک کردم. فعلا تنها چیزی که اهمیت نداشت، ماشینم بود! زمانی که زنگ خانه را فشردم، به هن هن افتاده بودم!
در با صدای خوش اومدی پروانه باز شد. به سرعت پله ها را بالا رفتم تا با چشمان مشتاق پروانه رو به رو شوم. لبخند زنان سلامی گفت و از در فاصله گرفت. از جلویش رد شدم و هنوز دستم برای در آوردن کتم بالا نیامده بود که دست های پروانه دور شکمم حلقه شد و بازویم را بوسید:
- دلم برات تنگ شده بود .
- منم
با این که کلمه را گفتم اما دنبال حقیقت می گشتم که واقعا آیا دلم برایش تنگ شده بود!؟ سردرگم بودم و نوازش های پروانه، آرامش خاصی نداشت. نمی دانم از کی، شاید همان وقت که نازنین برایم پر رنگ شده بود، پروانه هر روز دور تر از من می شد. گرچه هیچ وقت هم قاطع در موردش نبودم. بلا تکلیفی و فکرهایم، کلافه و عصبی ام کرده بود. خودم را به بهانه ی در آوردن کتم عقب کشیدم و زمانی که از حصار دستان پروانه دور شدم، با قدم های بلندی تا دور ترین مبل رفتم!
- غذات حاضر نیست؟
پروانه عقب نشینی ام را به روی خودش نیاورد. مطمئن بودم این روزها مخصوصا، متوجه مسئله شده است. اما مثل همیشه به روی خودش نمی آورد. به سمت آشپزخانه رفت و همان طور گفت:
- برات جوجه چینی درست کردم، دو دقیقه هم صبر کن میز رو بچینم!
می دیدمش که مشغول کار کردن است و به این فکر می کردم اگر پروانه همسرم بود، چه جور زندگی داشتیم؟! پروانه صبور بود اما حسادت زنانه اش، بدجور فعال بود! صدایش من را از تجسم زندگی مشترک بیرون کشید:
- چه خبر از شرکت؟
@romangram_com