#شاهین_پارت_61
کلمه ها را در ذهنم هجی می کردم تا درکشان راحت باشد. یک آن احساس کردم، دل آرا ، حداقل سی ساله است!
- شما از کی باهاش آشنا شدین؟
- دو ساله!
ابروی راستم بالا افتاد و باز هم کوتاه نیم رخ متفکرش را نگاه کردم . متوجه نگاهم شد چون معذب، شال افتاده اش را بالا تر کشید و موهایش را پنهان کرد ! تلاشی که البته زیاد موثر نبود!
- جالبه! اما خیلی همدیگر رو خوب می شناسین! البته شاید برای من عجیبه که تا حالا این طور با کسی دوست نشدم! برای نسل شما، انگار خیلی هم پیچیده نیست!
دل آرا آهسته خندید. زیاد نمی توانستم نگاهش اما... حس خاصی داشتم. بعد از این همه سال زندگی و تجربه ، به خوبی می توانستم، حالات این دختر را کشف کنم. گونه هایش که رنگ می گرفت و البته سعی می کرد دلبری هم کند!
- این جور نگین! شاید زیاد درگیرش نشدین اما ... خب به نظرم آشنایی بین دو تا آدم، حد و مرزی نمی شناسه... گاهی دو آدم، با یه دنیا اختلاف سلیقه و تفاوت، با هم می تونن دوستای خوبی بشن! و البته برعکس!
سخنرانی اش ، با لرزش آهسته ای که میان بعضی کلمه ها پرسه می زد، تمام شد و منتظر واکنش من بود! لبخند نیم بندی، لب هایم را بالا کشید :
- آره! اینو قبول دارم!
دل آرا با این جواب کوتاهم، کمی در خودش جمع شد.
- این میدون، کجا باید برم؟
دل آرا انگار حواسش نبود، کمی گیج به اطراف نگاه کرد و بعد خیابان سمت چپ را با دست نشان داد و گفت:
- لازم نیست. من باقی شو می تونم برم ... این خیابون خیلی شلوغه ...
همان طور که میدان را دور می زدم، لبخندی هم به او تحویل دادم :
- من رفیق نیمه راه نیستم!
نمی دانستم این جمله تا این حد روی این دختر اثر می گذارد! اما مات چند لحظه ای خیره ام شد. وارد خیابان که شدم، از سنگینی نگاهش برگشتم و همین باعث شد به انگشتان در هم پیچیده شده اش زل بزند! سکوت کرده بود تا من آهسته پرسیدم:
- همین طور برم این خیابونو؟
باز هم بی حواس سر بالا کرد و نگاهی به اطراف انداخت
- نه ... اون کوچه مونه... سر کوچه اما پیاده ام کنید.
کوچه را پیچیدم برای جواب آهی کشیدم تا خودش به در بزرگ سفید رنگی اشاره کرد :
- ممنون همین جاست.
با کشیدن ترمز دستی، به سمتش برگشتم. هنوز سرجایش نشسته و حتی کمربندش را هم باز نکرده بود! با دیدن نگاه خیره ام، سرش را با شرم کمی پایین انداخت:
@romangram_com