#شاهین_پارت_60
- نه اصلا...
رسیدن اسانسور به پارکینگ نگذاشت بیشتر از آن مکالمه ادامه پیدا کند. به سمت ماشینم حرکت کردم و دل آرا با فاصله ی یک قدم دنبالم کشیده می شد. لحظه ای بعد هر دو کنار هم نشسته بودیم و من با فشار دادن دکمه ی استارت ماشین، نیم نگاهی به نیم رخش انداختم:
- خونه تون کجاست؟
دل آرا با لبخندی که در تاریکی ماشین و نور پارکینگ، او را شبیه قدیسه ها کرده بود، به چشم هایم زل زد:
- پدر و مادر من ایران نیستن. برای مسافرت رفتن ترکیه ... من این چند وقت کنار خاله ام زندگی می کنم.
مغزم به این سوال فکر می کرد که این توضیح، ربطی به سوال من داشت!؟ اما خودم با لبخند بی مفهومی ، سر تکان دادم:
- آها! باشه حالا خونه ی ایشون کجاست!؟
- سعادت آباد ...
با آهی ماشین را به حرکت در آوردم. خوشبختانه مسیر زیاد دور نبود و با حساب ِ خودم از ترافیک این وقت خیابان ها، بیست دقیقه ای بیشتر طول نمی کشید. دنبال مسیر نزدیک تر در ذهنم می گشتم که صدای دل آرا، حواسم را پرت کرد:
- ببخشید، من خیلی مزاحمت ایجاد کردم...
لحظه ای بی آن که ارادی باشد، چشم از خیابان گرفتم تا به نگاه گرمش برسم :
- این چه حرفیه. خیلی هم ممنونم، امروز کنار شایلین بودی.
لبخند زد تا من باز چشم به خیابان و چراغ های ماشین ها بدوزم.
- شایلین برای من واقعا دوست داشتنیه، مثل خواهر کوچیک ترم ...
- اوهوم! حتما برای اونم همین طوره ...
کنجکاوی ، سوالی که در ذهنم می گشت را به زبانم هدایت کرد:
- می گم شما چه طور با هم آشنا شدین؟
دل آرا هم مثل من به روبه رو زل زد و گفت:
- اینترنتی!
- آهان!
این اطلاعات برای من کافی نبود و دنبال کلماتی می گشتم که بیشتر سر از کار دخترم در بیاورم که دل آرا ادامه داد:
- شایلین خیلی دختر تنهایی بود . کار خوبی کردین که اوردینش این جا!
@romangram_com