#شاهین_پارت_62

- بازم ببخشید. نمی خواستم مزاحم بشم ... خیلی خوشحال شدم از آشنایی با شما!
احساس می کردم، حرف های خودش نیست! انگار به زور دوست داشت جلوی من کلاس حرف زدنش را حفظ کند و لفظ قلم باشد! چیزی که اصلا به او نمی آمد! احساس یم کردم کشف جدیدی کردم. دل آرا، دختر جذابی بود که شیطنت و شرم را هم زمان با هم داشت!
- اصلا مزاحم نبودی! کاش تعارف نکنی دیگه! من اصلا اهلش نیستم .
سرش را کمی بالا گرفت از زیر مژه های بلندش، من مردمک های مشکی اش را در تاریکی ببینم. چند لحظه فقط نگاه کرد و بعد آهسته قفل کمربند باز شد.
- بازم ممنونم. شبتون خوش ...
- قربون شما، شب شما هم خوش. به خانواده سلام برسون.
این بار نگاهش با لبخند کمرنگی به نگاهم رسید. و برای اولین بار، حس عمیقی را میان چشمانش دیدم. حسی شبیه غم ... تنهایی ... یا شاید ... نفهمیدم. در باز شد و خیلی زود هم بسته شد! ماشین را دور زد و با قدم های بلند، پشت آیفون ایستاد و زنگ را فشرد. لحظه ای نگذشته بود که صدای زنی را شنیدم و او که گفت :
- باز کن خاله جان.
در با صدای تیکی باز شد . دل آرا در را فشار داد و قبل از آن که پایش را داخل خانه بگذارد، برگشت و با لبخند سری تکان داد . من که جوابش را مثل خودش دادم، وارد خانه شد و در با صدا بسته شد! چند لحظه خیره به در ، به او فکر کردم. احساس عجیبی بود. آن قدر که خودم هم نفهمیدم چیست! دلشوره، هیجان، تپش های قلبم که کند و تند می شد! ذوق داشتم انگار ! نفس عمیقی کشیدم تا شاید حالم بهتر شود. قبل از آن که ماشین دوباره به حرکت در بیاید، نگاه دیگری به خانه انداختم. یک خانه ی ویلایی شیک که با چیزی که می دیدم، بیشتر از هفتصد متر زیر بنا داشت. بالای در پر از پیچ های امین الدوله بود و یک درخت که احتمالا چنار کهنسالی به نظر می رسید، از بالای دیوار به کوچه سرک کشیده بود!
ماشین را که دوباره به حرکت در آوردم، آرامش خیالی داشتم. دل آرا به نظرم، فاکتورهای لازم برای دوست بودن با شایلین را داشت. احساس می کردم، امنیت دارد و همین لبخند را روی لبانم آورد. به خانه که رسیدم، شایلین مثل همیشه سرش در گوشی بود و هدفون ها هم نمی گذاشت چیزی بشنود.
نگاهم بی اراده داخل خانه گشت و نمی دانم چرا، جای خالی کسی به چشم آمد! انگار یک نفر نبود! نمی خواستم درگیر دل آرا شوم . دختری که به نظر هم سن و سال دخترم می آمد. اما هر چه ذهنم را بهم می ریختم تا این جای خالی را با کسی پر کنم، نمی شد! کلافه از این حال، شب بخیری به دخترم گفتم که می دانم نشنید و یک راست وارد اتاق خواب و بعد تخت خوابم شدم! خواب همیشه بهترین پناهگاه من بود. روحیه می گرفتم و خستگی را فراری می دادم. سعی می کردم کابوس ها را نادیده بگیرم و به جایش، رویاها را تکرار کنم. گرچه با اتفاقات چند روز اخیر، اصلا کار راحتی نبود!
**



فصل سوم:


فیلتر سیگار را بی آن که خاموش کنم، داخل زیر سیگاری انداختم. هر چه قدر هم نمی خواستم به روی خودم بیاورم، اما استرس بدی داشتم. منتظر پیامی از طرف پروانه بودم. سه ساعت پیش، خبر از رفتنش داد و بعد از آن ، هیچ! با آهی که از سینه ام بیرون امد، ایستادم. استرس فرصت کافی برای تمرکز کردن نمی داد. سومین قدم را به سمت در اتاقم برداشته بودم که ضربه ای به در اتاقم خورد. سرجا ایستادم تا نازنین، وارد اتاقم شوم. مرا که ایستاده وسط اتاق دید، نگاه مشکوکی به اطراف انداخت و گفت:
- هنوز گرسنه نیستین؟
با سوالش، به ساعت نگاه کردم. نزدیک چهار بعدازظهر بود. یک روز در اوایل پاییز... آسمان از صبح کمی گرفته و ابری بود اما در آن لحظه، آفتاب، اشعه های طلایی رنگش را از لا به لای پرده ی دراپه ی پنجره، به کف اتاق رسانده بود. نگاهم به نازنین رسید که خیره ام بود. از صبح زیاد صحبت نکرده بودیم . او خودش را مشغول نشان داده بود و من ِ بی حوصله هم، به صندلی ام چسبیده بودم!
- نه! بگو برام یه چای بیارن فقط ...

@romangram_com