#شاهین_پارت_181
دل آرا با عشوه گری، روی همان مبل نشست و سرش را بالا گرفت:
- خیلی ساده ست! مثل خودت. قیافه شم یه کم شبیه توست. مخصوصا چشماش و لبش!
در ذهن خودم را با شایلین مقایسه می کردم! دل آرا که از تی شرتم گرفت، با آهی کنارش نشستم. می خواستم جوابی که از این مقایسه به دست آورده بودم را بدهم که دل آرا به آنی در آغوشم فرو رفت!
- آخی ... چه خوبی تو... ادم دوست داره نزدیکت باشه... می شه منو بغل کنی؟
درک حرف هایش کمی سخت بود! مغزم پوزخند زنان، اصرار داشت که این حرف های دل آرا ، شبیه حرف های همه دختر های دیگر است! دخترهایی که کم در این مدت نبودند و هیچ کدام، جایی در دلم باز نکردند! ولی قلبم ... هر بار نزدیکش می شد، حس جدید داشت. و باز هم نکته ی بزرگ و قابل توجه برای من، خواست بدنم بود! آرام بودم!! چیزی که به نظرم نباید امکان داشت. آن قدر که شک کردم نکند، مشکلی پیدا کردم یا از کهولت سن است! ولی خب ... ظاهرا همه چیز خوب بود!
حس جدیدم ، اجازه ی تمرکز نمی داد. دستم را دور کمر دل آرا انداختم و او بیشتر خودش را به من چسباند. نفس کشیدم و برای اولین بار، این قدر از بوی تن کسی خوشم آمد! آن هم در شرایطی که دوست داشتم همین قدر، کنارش باشم! می خواستم محبت کنم و دل ارا برایم حرف بزند.
دست دیگرش میان انگشتانم قفل شد. با هر نفسم، سرش بالا و پایین می رفت و تپش های قلبم را خودم هم حس می کردم. بوسه ای روی پشت دستم گذاشت و ضربان قلب من بالا تر رفت.
- دوستت دارم شاهین. تو چی؟ الان چه حسی نسبت به من داری؟
قلبم دوست داشت، خیلی حرف ها بگوید! ولی مغزم خیلی وقت بود، افسارم زبانم را در کنترل داشت! دوست نداشت از راز درونم، دل آرا را آگاه کند! به جایش به فکر حرف های صبح و دیشب و آن بیست تومنی افتاد که صبح به حساب او ریخته بودم!
- مشکلت با پدرت حل شد؟
دل ارا سرش را از روی سینه ام برداشت و با علاقه نگاهم کرد:
- آره ! خیلی ممنون. تا اخر هفته ...اگر نشد اول هفته ی دیگه، جور می کنم برات می ریزم. ببخش می دونم تو هم گرفتاری داری و خب ... این مبلغم بالاست... اصلا باورم نمی شد تو برام همچین کاری کنی! به عقلم رسید ببرم طلابفروشم!
- طلا بفروشی؟ خب بعدا بازم همین شر می شد! اگر این طور که می گی پدرت حساسه و هی حسابتو چک می کنه .... اصلا ببینم برای چی این قدر پول به تو می ده؟ قرار نیست خرجش کنی؟
سر دل آرا با نفس عمیقی روی سینه ام نشست:
- قصه داره ... بی خیال ....
- خوبه اتفاقا! دوست دارم ازت بیشتر بدونم!
- من که هر چی بود تعریف کردم! از خودم، پدر ومادر و خواهرم. از خاله ام! تو اما نگفتی اصلا...
ابرویم با تعجب بالا پرید :
- من؟!
- اوهوم!
خیره به موهای بلند و پر پشتش، زندگی ام را مرور می کردم! از کجای زندگی ام می گفتم؟ اصلا چرا باید برای دل آرا حرف می زدم؟ احساس یأسی که چند وقتی وجودم را پر کرده بود، دست به کار شد. آهی کشیدم و چشم بستم تا شاید کلمه ها روی زبانم بیاید:
- زندگی من جای تعریف کردنی نداره!
@romangram_com