#شاهین_پارت_182
- از بچگیت بگو!
لب هایش با انگشتانم بازی می کرد و من پرت شدم به کودکی ام ...
- بچگی؟ چیز مزخرفی بود برای من! البته ... مثل همه ی زندگیم، همیشه دیگران رو سوزوند! من بهترین ها رو داشتم. یعنی هر چیزی که می خواستم رو بهترینش رو داشتم! پدرم، مرد پسر دوستی بود. نه فقط خودش که مادرشم! بارها من شاهد دعوا و کتک کاریش با مادرم بودم، سر این که چرا نمی تونه پسر دیگه ای براش دنیا بیاره! آرزوش این بود که من چهار تا برادر دیگه هم داشته باشم! اسمم شاهین گذاشته بود که مثل یه شاهین، مراقب خانواده و برادرام باشم!!
- چه با حال! مردای قدیمی عاشق پسر بودن خب !
- بابای من وحشتناک تو فکرش بود ...
- برادر نداری؟
نفس راحتی برای این نداشتن کشیدم!
- نه! خداروشکر ندارم! یه خواهر دارم که کلا اب مون هیچ وقت توی یه جوی نرفت! خیلی وقته ندیدمش!
سر دل آرا کمی بالا آمد تا من را ببیند:
- چه باحال! مادر وپدرت ... ؟
یاد هر دو نفر، حسرت را به دلم می کشاند. سرم را با تاسف تکان دادم و گفتم:
- هر دو تا شون فوت کردن... مادرم تو شونزده سالگی و پدرم ... شایلین تازه دنیا اومده بود که فوت کرد...
- خدا بیامرزدشون.
تشکر کردم و باز دل آرا به سینه ام تکیه زد، این بار پاهایش را هم روی مبل کشاند و من حلقه ی دستم را تنگ تر کردم.
- خب ... بازم بگو... جالب شد برام...
تشویق های دل آرا هم نبود، دوست داشتم حرف بزنم. دوره کردن چهل و سه سال از زندگی که گذشته بود، با تمام فراز و فرود ها و تلخی و شیرینی هایش، آرامشی داشت که فکر می کنم تمام هم سن و سال های من، همین جور، به دست می آوردند!
- خب... از چی آخه؟
- مثلا دَرست ... یادمه یه بار گفتی که ورشکست شدی و بعد این شرکت رو زدی! منم بهت گفتم که خیلی قوی هستی که تونستی این جور پاشی!
لبخندم کشیده شد:
- منم گفتم که نه اتفاقا! خیلی سخت بود...
اشاره ی دل آرا من را یاد مشکل تازه ام انداخت. آه کشیدم و گفتم:
- این روزا فکر کنم دوباره قراره با سر بخورم زمین!
@romangram_com