#شاهین_پارت_180

- دوستت دارم عشق منی. بیا اول یه بوست کنم، دلم برات تنگ شده بود!
نمی توانستم تعجبم را کنترل کنم و همین دل آرا را به خنده انداخت. کوتاه نیامد، روی پنجه ی پاهایش ایستاد و بوسه ای کنار لبم گذاشت:
- این قدر با نمک میشی چشمات گشاد میشن این جوری!
بینی و لب هایش را جمع کرد و سرش را تکان داد! بعد از جلویم گذشت و وارد آشپزخانه شد! دست خودم نبود که لبخندم کشیده می شد. مهم نبود، خودم نمی خواستم یا دلم راضی به بودن دل آرا نمی شد! مهم دل آرا بود که دلبری بلد بود! آن هم از منی که عاشق همین دلبری ها بودم! هر لحظه که می خواستم به خودش و اتفاق افتاده و مشکلات بعدش فکر کنم، به جایش به همین جاها می رسیدم! تنم پر از خواستنش می شد و روحم، برای بودنش، ثانیه شماری می کرد! به حدی بی حواس و بی فکر که یادم رفت حتی به شایلین زنگ بزنم! گرچه مهم هم نبود! به جای پیراهنم، تی شرتی پوشیدم و با شستن صورتم، از اتاق بیرون آمدم. صدای ترانه ای که دل آرا زمزمه می کرد، از پذیرایی هم به گوش می رسید. آهسته تا کنار کانتر اوپن رفتم و گوش به شعر عاشقانه ای با صدای دل ارا دادم ...
تو آمدی از راه در ان شب بی ماه همراه تو دنیا با من قدم می زد
تو با منی انگار آرامش دیدار رویای بی تکرار در خواب من بیدار
هر شب با تو بیدار بیدارم نه ممکن نیست چشم از تو بردارم
هر شب با تو بیدار بیدارم تنها تو را دارم ... نه ممکن نیست ... چشم از تو بردارم ... بیدار بیدارم ...

برگشت سمت میز غذا خوری و نگاهمان بهم گره خورد. در سکوت، فقط لب هایش کشیده شد و با چشم به میز اشاره کرد. تا من روی صندلی بنشینم، دیس پر از لوبیا پلو را روی میز گذاشت و خودش رو به رویم نشست:
- بفرما... خوشمزه ست. من هر وقت هوس کنم، غذا درست می کنم. خاله مم دست پخت منو دوست داره. امروزم از صبح شنگول بودم، گرچه ... تازه فهمیدم علت اصلیش این بود که قرار بود شما بخوری!
بشقابم را از جلویم برداشت و خودش غذا کشید. بوی سالاد شیرازی و غذا، اشتها آور بود. با تشکر بشقاب را گرفتم و اولین قاشق را زیر نگاه ِ دل آرا و با تردید، وارد دهانم کرد. هر چه بیشتر می جویدم، لبخندم هم کشیده تر می شد.
- خوب بود؟
سرم را محکم بالا و پایین کردم:
- عالی! من عاشق لوبیا پلوم! اما نه هر لوبیا پلویی! این از اوناست که خیلی خوشمزه ست!
دل آرا خندید تا لحظات بعد را با شوخی ها و حرف های او بگذرانم. به اندازه ای فکرم مشغول شد که اصلا یادم رفت، چه اتفاقی صبح افتاده و قرار است چه بلایی سرم بیاید! میز ناهار را با کمک دل آرا جمع کردم زمانی که اخرین بشقاب را هم در ماشین ظرفشویی گذاشت، من هم دست هایم را خشک می کردم. دل آرا نگاه کلی به آشپزخانه انداخت و گفت :
- خیلی خوشم می یاد ازت، تو مرد تمیزی هستی.
نگاهم روی یقه ی تی شرت چسبانش بود! چشمانش پایین کشیده شد تا من هم حواسم جمع شود! از آشپزخانه خارج شدم و گفتم:
- اصولا از ریخت و پاش خوشم نمی یاد. برعکس شایلین که انگار عاشق اینه همه چی رو بهم بریزه!
- به تو اصلا نرفته! البته جز یه مواردی!
کنار کاناپه ای که جای همیشگی شایلین بود، با تعجب برگشتم:
- چه موردی؟

@romangram_com