#شاهین_پارت_172
نازنین با تاسف سری تکان داد تا حالم را بدتر کند:
- من حقیقت رو گفتم و هیچ واهمه ای هم ندارم! هر طور که دوست دارین، تحقیقات کنید!
قطره اشکی که با جملات قبلی روی صورتش نشسته بود را به سرعت پاک کرد و ایستاد:
- متاسفم براتون واقعا! با این طرز رفتار و تفکر، حقتونه هر بلایی سرتون می یاد! خوشحالم که دیگه مجبور نیستم نگاه هرزه تون رو تحمل کنم!
با خشم برگشت و به سمت در راه افتاد. من هم ایستادم و نامش را تقریبا فریاد کشیدم! اما هیچ تاثیری روی نازنین نداشت! از اتاقم بیرون رفت و در را محکم بهم کوبید. دنبالش دویدم و دقیقا زمانی که کیفش را با ساک کوچکی، از روی میز برداشت، در اتاق را باز کردم!
- کجا داری می ری؟ تو دروغ گفتی همه رو ...
نازنین بی جواب، تا جلوی در رفت، قدم هایم را بلند برداشتم تا بتوانم بازویش را بگیرم.
- واستا بهت می گم. باید جواب بدی ، اصلا زنگ می زنم به پلیس...
نازنین دستش را کشید و با عصبانیت به سمتم برگشت:
- ولم کن! تو حق نداری به من دست بزنی!
- هر وقت پلیس اومد بهت می گم کی باید چی کار کنه! من حق تو رو امروز می ذارم کف دستت!
کارمندان شرکت جمع شده بودند و خیره به بحث و کارهای ما بودند. می خواستم رحیم را صدا کنم که به پلیس زنگ بزند، اما به جای او ، چشمم به مرد جوانی افتاد که قیافه اش آشنا بود!
- تو این جا چه غلطی می کنی؟
مرد اخم هایش را در هم کشید و کنار نازنین ایستاد:
- چی شده نازنین؟ آقا دستشو ول کن! مگه دزد گرفتی مرد حسابی؟
دیگر چیزی نمی دیدم! منی که در عمرم دعوا هم نکرده بودم، حالا دست هایم به جای بازوی نازنین، یقه ی کت پاییزه ی مرد را گرفته و پشتش را به چهار چوب در کوبید! باقی اتفاقات، تند و به نظر من شبیه یک کابوس گذشت! حرف هایی زدم که شاید خودم هم به بودنشان شک داشتم! ته قلبم، مایوسانه، می خواست نازنین بی گناه باشد. پس خشمم را چه می کردم!؟
با زور رحیم و طاها، به اتاق خودم برگشتم. نازنین و دوست برادرش را هم ، همکاران دیگرم، بیرون بردند. تا سکوت ِ مرگباری ، یک باره، تمام شرکت را پر کند! رحیم لیوان اب خنکی را به دستم داد و طاها به زحمت مرا روی مبل نشاند. بیشتر از یک جرعه توان نوشیدن نداشتم. سرم وحشتناک درد می کرد.
نفهمیدم چه شد که طاها و رحیم هم تنهایم گذاشتند تا من دوباره کابوس افتاده را تکرار کنم! حرف های نازنین را بالا و پایین می کردم و دنبال ِ راست و دروغش می گشتم! هر بار می رسیدم به قصه ای که تعریف کرده بود، شکم بیشتر می شد! چنین فداکاری هایی آن هم در این اوضاع مردم جامعه ای که می دیدم، کمی دور از واقعیت به نظر می رسید! باید این قضیه را حل می کردم. هر چه بیشتر می گذشت، مطمئن تر می شدم که بی خود و بی جهت، تند رفتم و عصبانی شدم. با آهی از روی مبل بلند شدم و به میز کارم رسیدم تا چشمم به برگه ی استعفای نازنین برسد! خیلی کوتاه در دو جمله، عذر خواهی کرده بود و تمام!
برگه را باز روی میز انداختم و این بار کنار پنجره را برای ایستادن انتخاب کردم. هنوز لحظه ای نگذشته بود که ضربه ای به در اتاق خورد . جواب ندادم ، در به آهستگی باز شد و طاها با ترس و تردید از لای در نیمه باز نگاهم کرد:
- خوبین آقا؟
خوب که نبودم و تنها جوابم آه بود. برگشتم و سر تکان دادم تا او با خیال راحت تری، وارد شود:
- بچه ها نگران شما بودن... من گفتم یه حالی ازتون بپرسم...
@romangram_com