#شاهین_پارت_173

روی مبل نشستم و به طاها اشاره کردم در را ببندد. خواسته ام را به خوبی فهمید که لحظه ای بعد رو به رویم نشسته بود! سرم را روی پشتی گذاشتم و اجازه دادم، حرف هایم از ذهنم خارج شوند.
- سیستما درست شد؟
- بله نگران نباشید. یه کم بهم ریخته ست که به کار الان ربط نداره، من همه رو درست می کنم به مرور زمان.
- نمی دونم چی از جونم می خواد روانی... اینم که هیچی نگفت و یه مشت چرت و پرت تحویلم داد... باید ازش شکایت کنم!
- آقای آزادی؟
حس سرزنش را هم همراه صدا کردن سوالی اش، داشتم! سرم را صاف نگه داشتم و طاها با همان حجب و حیای همیشگی اش، چشم از صورتم گرفت تا حرف بزند:
- معذرت می خوام. قصد دخالت ندارم . شما خودتون با تجربه هستید ، منتها... کاش یه کم صبر می کردین ... اگر قرار بود مچش رو بگیرین، یه کم زود ...
- استعفا شو برام اورد اخه!
طاها سر بالا کرد :
- استعفا؟
- اوهوم! کارش تموم شده دیگه.
طاها نفسش را بیرون فرستاد و متفکرانه گفت:
- به نظرم بیشتر تحقیق کنید. اگر کاری کرده باشه، مشخص می شه.
کلافه فقط سر تکان دادم و با گذاشتن آرنجهایم روی پا، سرم را میان دستانم گرفتم. چند لحظه ای در سکوت گذشت که طاها به حرف آمد:
- می گم ... چرا نمی رین با این آقا رو در رو حرف بزنید؟
مردمک هایم از میز کنده شد و رو به طاها گفتم:
- با کدوم آقا؟
- با همین که داره اذیت می کنه ! حداقل ببینید حرف حسابش چـ ....
صدای زنگ تلفن هر دویمان را ساکت کرد. نمی دانستم در نبود نازنین، چه کسی تماس ها را جواب داده که حالا به من هم وصل شده است!
بلند شدم و گوشی را برداشتم تا با شنیدن خبر، نازنین و مشکلات صبح مان، به کلی از یادم برود! تنها کلمه ای که توانستم در جواب تلفن بگویم" باشه " بود! بعد گوشی را آهسته روی میز گذاشتم و بی هیچ هدفی خیره شدم به طاها که با نگرانی نگاهم می کرد! چرا یهو قرار بود بد بیاورم؟
- چی شد آقا؟
طاها با دیدن حالم به سمتم امد و من تازه فهمیدم باید روی صندلی بنشینم!

@romangram_com