#شاهین_پارت_171
- یعنی چی؟ چه ربطی داره این مسئله؟
- می گم ... من می دونم شما این مدت بهم مشکوک شدین. حقم دارین. اما ... کارای من ربطی به شما نداشت. داشتم با کسی که به خاطرش برادرم زندان بود، صحبت می کردم. اون آقایی هم که ...
سرش را پایین انداخت و بعد از کشیدن دم عمیقی از هوای اتاق ، گفت:
- دوست برادرم هستن که تا حالا کمک حالم بود. خوش بختانه، تونستم رضایت شاکی رو جلب کنم و قراره برادرم از زندان آزاد بشه.
باز هم سرش بالا آمد و این بار چشمانش از اشک پر شده بود:
- برای من این همه مدت، حرفا و کارای شما تحملش واقعا سخت بود. اما... حقوقی که شما بهم می دادین، برای حل مشکلم نیاز بود. حقیقتش رو بخوای بعد از پیشنهادتون، چند باری دنبال کار رفتم، ولی ... همه جا مثل همین جا بود ولی با حقوق کم تر! مجبور شدم که این جا کار کنم. اگر می بینید این قدر تیپ می زدم و به خودم می رسیدم، فقط برای گول زدن پدر و مادرم بود! اونا فکر می کردن دارم کار ترجمه انجام می دم و پولشو صرف لباسام می کنم! کاری که در اصل شبا تا صبح انجام می دادم!
اولین قطره روی گونه اش افتاد اما کوتاه نیامد و صافتر ایستاد!
- من هیچ وقت نخواستم غرورمو زیر سوال ببرم. نمی خواستم حرفی بزنم... من اگر قرار بود به قول شما به خاطر پول، جاسوسی کنم، ... ببخشید اما از خود شما استفاده می کردم!
تمام بدنم یخ کرده بود. نه این که نتوانم، جسارت حرف زدن نداشتم. از طرفی همچنان کسی در مغزم فریاد می زد که این ها همه نقشه اش است و باز هم قرار است گول بخورم! نازنین دست زیر چشمش کشید و با نفس عمیقی، سعی در کنترل احساسش داشت:
- حالا دیگه مجبور نیستم. چند روزی که زود رفتم و دروغ گفتم به شما، دلیلش همین مسئله بود. اگر باور نمی کنید، می تونید از دوست برادرم بپرسید که پایین منتظره! یا اصلا نه... برادرم فردا از زندان آزاد می شه، می تونم بگم بیاد این جا و از زبون خودش بشنوین...
ایستادن دیگر برایم ممکن نبود! گیج شده بودم. روی مبل نشستم و چند لحظه چشمانم را بستم. نازنین که نگران حالم شده بود، رو به رویم نشست:
- اقای آزادی ... حال شما خوبه؟
چشمانم باز شد تا باز به صورت او برسم! نگاه نگرانش، احساساتم را سر شوق آورد. مگر همین را نمی خواستم که نازنین بی گناه باشد؟ بی خیال ِ حرف های مغزم، سرم را جلوتر بردم:
- چرا این همه مدت، حرفی نزدی؟ جواب ابراز احساساتم رو اون جور می دادی؟ چرا کاری کردی که بهت شک کنم؟
نازنین به جای من، به میز زل زد:
- گفتم که بهتون... اول این که ... به کارم نیاز داشتم. من روی این حقوق برنامه ریزی کرده بودم. یادتون هست که روز اول گفتم با تمام توانم همه ی کارای شما رو انجام می دم اما حقوقم رو کم نکنید؟
- ـ ...
- دوست ندارم بگم ولی ... خیلی سخت بود ... من اصلا نمی خواستم با این رفتار شما، این جا کار کنم و بازم معذرت می خوام. شما به گردنم حق دارین و ... ولی ...
زل زد به صورتم تا کلمات بعدی را بگوید:
- کارای شما، خیلی آزارم داد... من ... قبل از این که برادرم به این روز بیفته، با ... دوستش رابطه داشتم! ما قرار ازدواج گذاشته بودیم... اما ... نشد... برای من خیلی لحظات زشت و عذاب آوری بود. حس گناه همیشه با منه. منتها... مجبور بودم. صدام در نیاد. من از اولم نه قولی دادم و نه به شما ابراز احساسات داشتم. هر بارم حرفش شد ، گفتم که نمی تونم. شما اصرار بیهوده کردین...
حس حماقتی که به رویم آورد، باز هم مغزم را به کار انداخت:
- خیلی جالبه! یهو امروز اینا رو بهم می گی؟ چه طور باور کنم اینم نقشه نیست؟
@romangram_com