#شاهین_پارت_170
- ببین نازنین برای من فیلم بازی نکن! من دوربین داشتم و همه کاراتو ضبط کرده! رک و پوست کنده بگو، ماهان برای چی باز افتاده دنبال من؟
- به خدا من کسی به اسم ماهان نمی شناسم.
- اینا چرت و پرتای اولشه! من حوصله م نمی کشه! بیا فرض کنیم این مرحله رو گذروندیم! اصلا ... قبول! نوش جونت هر چی ازش پول گرفتی. به جهنم هم هر غلطی کردی! بهم حداقل بگو قراره چی کار کنه؟ چرا افتاده دنبال من ؟ چرا داری مشتری هامو می گیره؟ شرکت داره ضرر می ده می فهمی؟ البته که خوب می فهمی! آمارشو داری!
نازنین درمانده و کلافه، در تمام مدتی که حرف می زدم، به در و دیوار نگاه می کرد. بعد تا نزدیک ترین مبل آمد و رویش نشست :
- آقای آزادی ، من اصلا نمی فهمم چی می گین . خواهش می کنم چند لحظه بشینید و درست بگین منظور شما چیه؟ ماهان کیه اصلا؟
عصبی با مشت روی پشتی مبل کوبیدم:
- گفتم برای من فیلم....
- من فیلم بازی نمی کنم! هر چی هستم همینی هست که می بینید. شما الان داری چرت و پرت می گی! دو دقیقه هم نمی شینی و توضیح نمی دی تا منم به شما توضیح بدم!
صدایش بالا رفته و با اخم به صورتم زل زده بود! چند لحظه گیج شدم اما خودم را نباختم !
- من باید توضیح بدم؟ شما خودت خوب می دونی. اما می خوای آخر نقشه تم درست بازی کنی.
نازنین نفس عمیقی کشید و دستانش را به حالت تسلیم بالا گرفته:
- باشه! همونی که شما می گی! من داشتم جاسوسی می کردم!
وا رفتم! با این که مغزم تمام تلاشش را می کرد تا به نازنین اتهامش را تفهیم کند، این احساسم بود که هنوز منتظر تبرئه شدن نازنین مانده بود! و حالا .... نازنین آهی کشید و مبل را نشان داد:
- بشینید آقای آزادی...
سگرمه هایم در هم کشیده شد و به زحمت توانستم کلمات را ادا کنم:
- تو چه طور تونستی این کارو کنی؟ چه قدر بهت داده بود که این کارو کردی ها؟ واسه پول بود دیگه نه؟ یا این که ... تو هم مثل مرجان ... سهم داشتی؟
نازنین باز آهی کشید. کمی در سکوت گذشت تا این که از روی مبل بلند شد:
- آقای آزادی... من نه ماهان می شناسم و نه برای کسی جاسوسی می کردم. توی این همه مدت هم کسی از من چنین تقاضایی نکرده بود. اگر هم می کرد، هیچ وقت قبول نمی کردم. چون به این کار نیاز داشتم! اینو به شما چندین بار گفته بودم!
هضم حرف هایش برایم سخت بود. فکر می کردم و او از این سکوت استفاده کرد.
- متوجه این؟ من تمام این مدت ... با این که مخصوصا بعد از اظهار علاقه ی شما، برام سخت شده بود، اما مجبور بودم که کار کنم. نمی خواستم کارمو از دست بدم ، چون ... برادرم زندان بود و من باید هزینه های زندگی زن و بچه شو فراهم می کردم. به کسی هم نگفته بودم، چون اگر پدر و مادرم می فهمیدند، حتما از ناراحتی سکته می کردن!
بهت، کمی از اخم هایم را باز کرد:
@romangram_com