#شاهین_پارت_169
خنده ام نازنین را حسابی کفری کرده بود. تنها با خشم نگاهم می کرد و من هم راضی از این بازی، ادامه دادم!
- خب؟ دیگه؟ پیشنهاد بی شرمانه!
- آقای آزادی!
صدای نازنین بالا رفته بود و سگرمه های من هم یک باره در هم کشیده شد تا جدی و تلخ، حرفش را ببرم!
- صداتو بیار پایین، وگرنه زنگ می زنم به پلیس! ازت مدرک هم دارم!
رنگ به یک باره از صورتش رخت بست! مردمک های گشاد شده اش بی لحظه ای درنگ، روی صورتم می گشت و با زحمت توانست نامم را تکرار کند. انگار حالات صورتش، غم به جان من می ریخت. احساساتم، دلخور از این حال و روز، گوشه ای مچاله شده بودند. نمی خواستم باز هم افسار خودم را به دستشان بسپارم. به همین دلیل، با خشم رو گرفتم و ترجیح دادم به پنجره زل بزنم! اما دیدن ماشین شاسی بلند مشکی رنگ و مرد جوانی که با بی قراری به ساختمان نگاه می کرد، دیوانه ام می کرد! برگشتم و خیره به صورتش با صدایی که بالا رفته بود، گفتم:
- تو خجالت نمی کشی واقعا؟ چه طور این قدر ساده از یه نفر سواستفاده کردی؟ خیلی پستی و من چه احمقی بودم که ...
تکرار حماقتم تنها خودم را متاسف می کرد. نازنین با ناراحتی سر تکان داد:
- صبر کنید آقای آزادی، من کاری نکردم. یعنی ...
متوجه سر یکی از همکارانم شدم که یواشکی ما را می پایید! پنهان کردنی نبود، اما نمی خواستم کسی مرا در این حال روز ببیند و بیشتر از این غرورم جریحه دار شود. با قدم های بلند خودم را به در رساندم و محکم بهم کوبیدم! نازنین با ترس به سمت من و در برگشت! فاصله مان تنها دو قدم کوتاه برای من بود!
- چرت و پرت نگو! فقط جواب سوالای منو بده، وگرنه زنگ می زنم پلیس! این طور خیلی راحت تر این جریان حل می شه!
به طرف میزم که راه افتادم، نازنین هم آرامش بیشتری پیدا کرد که گفت:
- آقای آزادی من کاری نکردم...
- چرند نگو! این یالقوزی که پایین منتظرته، از آدمای ماهانه؟
پشت مبل برگشتم تا به بهت صورت او برسم:
- ماهان؟ ماهان کیه؟
- ماهان فروهر! همون عوضی ِ دیوونه که داره با زندگیم بازی می کنه و برای اطلاع بیشتر شما باید بگم که شما براش جاسوسی کردی!
چشمان گشاد شده ی نازنین رو به صورتم مانده بود. کلافه پوفی کشیدم و با دیدن پنجره، تصمیم گرفتم سرجایم بمانم!
- اون جور قیافه تو برای من نکن! من خیلی خوب مچتو گرفتم. حوصله ی مسخره بازی هم ندارم. شما هم انگار متوجه شدین که داری می زنی به چاک!
نازنین پلک زد و بعد سرش را به چپ و راست حرکت داد:
- آقای آزادی اصلا این طور نیست... من ... نمی خوام دیگه کار کنم...
دستم را به سمتش گرفتم تا سکوت کند:
@romangram_com