#شاهین_پارت_153
- خب ،چی کار کردی؟ حل شد؟
طاها با لبخند کمرنگی سرش را تکان داد:
- بله تا حدود زیادی ... خوشبختانه یه بک آپ کامل پیدا کردم اما تاریخش قدیمی بود . خیلی کمک کرد. هنوز سیستم ها راه نیفتادن، اگر اجازه بدین، من بمونم تا صبح تا کار ریکاوری تموم بشه و سیستما رو راه بندازم تا صبح که می یاین، همه چی اوکی باشه....
حس مسئولیت پذیری اش، جای تعجب داشت:
- سخت می شه ... امروز تمام مدت مشغول بودی... بذار بمونه فردا ادامه بده ...
- نمی شه آقا، فردا هم اون جوری نمی تونن با سیستما کار کنن. برام سخت نیست. من عادت دارم به شب بیداری!
اخم کرده ، کمی خودم را با صندلی جلو کشیدم و به مبل اشاره کردم :
- بیا بشین ببینم!
طاها با تردید روی مبل نشست و من ادامه دادم:
- ببینم ، تو این همه اطلاعات داری ... کارتم بلدی، چرا درستو ادامه ندادی؟
طاها سرش را کمی پایین انداخت:
- خب ... من ... قبول نشدم سال اول ... پدرم ... توانایی پرداخت شهریه ی آزاد رو نداشت. بعدش مجبور شدم برم سربازی ... اون جا هم از شانس جایی افتادم که باز کار کامپیوتری می کردم. بعدشم ... پدرم فوت کرد. دیگه نشد اصلا ... مجبور شدم کار کنم. اما هر جایی نمی شد ، هر کی می فهمید من مدرک ندارم بهم کار نمی داد. یه جا هم کار می کردم، شرکت ورشکست شد. یه مدت خودم کافی نت راه انداختم اما اجاره مغازه و اینا ...به درامدش نمی ارزید. چند مدتی بیکار بودم تا این که برادرم بهم این جا رو معرفی کرد.
تمام مدت به خوبی حرف هایش را شنیدم. دنیای من و او ، متفاوت از زمین تا آسمان بود! من در ناز و نعمت درس خواندم، پدرم آن قدر خرج معلم خصوصی کرد که من بتوانم در دانشگاه، عمران بخوانم. برای سرمایه اولیه شرکت هم مبلغ قابل توجهی برایم کنار گذاشته بود! با این که خودش ورشکست شد و من مجبور شدم ملبغ را صرف احیای دوباره ی شرکت کنم. شرکتی که قبل از فوتش، به من واگذار کرد تا خیالم از بابت خواهرم هم راحت باشد! نفسی که طاها کشید، حواسم را جمع اتاق کرد. به صندلی تکیه زدم و گفتم:
- یه چیز بگم شاید برات جالب باشه! من مدرک مهندسی عمران دارم!
همراه بهت طاها، لبخند کجی روی لب هایم نشست:
- هر کسی هم نمی دونه ، یه بار به حدی زمین خوردم که حتی خونه ای هم برای شب موندن نداشتم! اگر حامد کمکم نمی کرد، نمی دونم چی می شد اما تونستم این جا رو راه بندازم!
- واقعا؟ خیلی آدم موفق و با اعتماد به نفسی هستید. خوشحالم برای شما کار می کنم!
حرف های طاها، وسعت لبخندم را بیشتر کرد. تشنه ی شنیدن همین تعریف ها بودم! اما اتفاقات اخیر، نگذاشت باز هم از افتخاراتم حرف بزنم! لبخندم جمع شد و با آهی گفتم:
- فعلا که دارم می رم بازم تو تله!
اخم های طاها یک باره در هم کشیده شد:
- کی هست اینی که داره اذیت می کنه؟ می شناسین؟
- آره تا حدودی! یه احمقه ...
@romangram_com