#شاهین_پارت_154

نمی دانم چرا این همه به طاها اعتماد کردم تا از گذشته ها بگویم!
- خب ... یه هشت سال پیش، دقیقا یه همچین مدلی منو گیر انداخت. باعث شد آبروریزی بشه و ... همسرم بعدش طلاق خواست و همون چیزی که داشتم هم برای مهریه ی سنگینش بهش پرداخت کردم.
- آخه برای چی؟ مشکلش با شما چیه؟
سرم را با تاسف تکان دادم و باز هم آه کشیدم!
- یه چیز مسخره ! البته به نظر او نیست! پدر من و پدر ماهان، دوست قدیمی بودن. نه اون قدر صمیمی که خانوادگی باشه، اما شریک کاری هم شدن. یه ده سال قبل از اون هشت سال! یعنی هجده سال پیش تقریبا، بابام باعث لو رفتن کارای بابای ماهان شده بود. افتاده بود تو کار قاچاق عتیقه و پدر منم بدجور مخالفت این جور خلافا بود! شاید اگر مواد جا به جا می کرد یا حتی مافیای آدم داشت، چیزی نمی شد!
دستی در هوا تکان دادم و با توجه به چشمان گشاد شده ی طاها توضیح بیشتری در مورد پدرم دادم!
- هر سال برای گرامی داشت کوروش می رفت تخت جمشید! می گفت ما از نسل اونیم و باید مثل اون زندگی کنیم. الحق یه جاهایی هم خوش بود! یه چنین آدمی وقتی می بینه دوستش داره سرمایه های کهن مملکتشو ، همونایی که کوروش و داریوش و شاه عباس، به زحمت ساختن، بیرون می بره و با پولش خوش می گذرونه! نمی تونه دیگه تحمل کنه و می ره سراغش ... سر همین درگیری ها هم بالاخره گیر پلیس می افتن و حتی پدرم تا تبرئه بشه بیست روزی رو توی زندون می مونه ، اما راضی و خوشحال از این کار برمی گرده! از شانس، پدر ماهان، تو زندان همون اولین سال، سکته می کنه و می میره ! از طرفی واسه توقیف اموالشو و اینا پسر و دخترش، روزای بدی رو می گذرونن و پدر منم کلا چنین دوستی رو گذاشت کنار! همین می شه عقده برای جناب ماهان فروهر! نتونست از پدرم انتقام بگیره، ابله به جون من افتاد!
طاها با دقت ، مبهوت حرف های من شده بود. نفسم را با سری که تکان دادم، بیرون فرستادم:
- این تمام ماجرا بود!
بالاخره طاها از بهت در آمد:
- اما ... چه طور ... یهو یاد شما افتاد دوباره؟
- نمی دونم! احتمالا دیده دوباره بلند شدم، بهش نساخته! کلا آدم دیوونه و عجیبیه!
طاها در سکوت به فکر فرو رفته بود. سکوت که طولانی شد، آهسته صدایش کردم تا سرش بالا بیاید:
- ببخشید... من حواسم پرت شد!
با لبخند به در اشاره کردم:
- برو استراحت کن! فردا صبح بیا و باقیشو انجام بده منم باید برم...
طاها بلند شد :
- اقا اجازه بدین بمونم. اقا رحیم که هست. منم کارمو می کنم. نگران فردا هم نباشید. اول این که عادت دارم به بی خوابی شب. دوم هم همین طور که این کارشو می کنه من استراحت می کنم. اهل شام هم نیستم. دارم رژیم می گیرم!
با خنده ی خودش، من هم لبخند زدم:
- مطمئنی؟ واقعا برای من مهم نیست...
- مطمئنم خیالتون راحت... در ضمن ... براتون مهم باشه. خیلی بیشتر باید مراقب باشید. به نظرم اینا الکی نیستن.
سرم را اه کشان بالا و پایین کردم . طاها به سمت در راه افتاد. نرسیده به در لحظه ای مکث کرد. احساس کردم می خواهد چیزی بگوید اما دوباره مسیر را ادامه داد و بعد از باز کردن در، با اجازه ای زمزمه ای کرد و از اتاق خارج شد.

@romangram_com