#شاهین_پارت_152
نازنین شانه ای بالا انداخت. همچنان هم از نگاه کردن به من طفره می رفت!
- من کارم این نیست. اصلا علاقه ای هم ندارم به این رشته!
- چه جالب، نگفتی بودی تا حالا! چه طور پس تو دانشگاه ادامه تحصیل دادی؟ من یادمه فوق می خواستی بگیری!
نازنین نفسش را با صدا بیرون فرستاد:
- نخیر ادامه ندادم! کنکور قبول شدم و چون دولتی بود، رفتم!
- همین!؟
- بله همین! وگرنه می رفتم مهندس کامپیوتر می شدم نه منشی شما !
سرم را با تاکید بالا و پایین کردم و باز به سمت پنجره برگشتم:
- خوبه ... یعنی بیشتر جالبه! نمی دونستم اینا رو!
نازنین سکوت کرد و من با کشیدن نفس عمیقی، گفتم:
- پس نمی دونی چرا سیستما این طوری شد!
- خیر!
- طاها می گه انگار دستکاری شدن!
سرم چرخید تا عکس العمل نازنین را ببینم! همچنان با ابروهای بهم گره خورده به در و دیوار نگاه می کرد. جواب نداد تا جدی تر صدایش کنم:
- با شما بودم خانم یثربی!
لحن تندم بود یا صدا کردن فامیلش، به آنی برگشت. می توانستم میان نگاهش ، هراس را هم به خوبی ببینم .
- گفتم من نمی دونم. وقتی در مورد جیزی نمی دونم ، چه طور حرف بزنم؟ ایشون انگار دارن کارای کامپیوتر شرکت رو انجام می دن!
نگاهش می کردم! این همه اعتماد به نفس، غرور و زیبایی، باب دل من بود! من همیشه دنبال همین صفات بودم. صفاتی که میان زن ها بیشتر از مردها می دیدم! هوش زن ها متفاوت بود. باید مثل یک باستان شناس با تجربه، آهسته و دقیق نگاهشان می کردی تا کشفشان کنی! انگار، خدا زن را از گِل دیگری آفریده بود! با همه خشونت، می توانست دریایی از لطافت باشد و برعکس! زیرکی و سادگی اش قابل تشخیص نبود دقیقا شبیه شیطان و فرشته بودنش! گاهی فرشته ای در لباس شیطان و گاهی برعکس .... نازنین کدام بود؟ شیطانی که درونش هنوز فرشته بود؟ یا فرشته ای بود پر از وسوسه های شیطان ...
نگاهم طولانی شد و نازنین به اجبار چند لحظه ای به سمتم برگشت. حالا چشمانش را هم می دیدم و مطمئن تر، قلبم می گفت که دوستش دارد! احساسم او را می خواست و بدنم، شروع به واکنش کرده بود. یاد دل ارا به یک باره برایم پر رنگ شد! نمی دانم چرا به رابطه ای که چیزی از آن یادم نبود، رسیدم. احساس عجیبی داشتم. نمی دانستم چه احساسی، اما ... مشغول کشف بودم که نازنین یک باره گفت:
- آقای آزادی اگر کار ندارین من برم به کارام برسم؟ می خوام نامه ای که شرکت فرانسوی براتون فرستاده ترجمه کنم!
اهی کشیدم و با سر، خواسته اش را اجابت کردم. بودن نازنین دیگر بی مفهوم بود. اصلا یادم نبود برای چه مسئله ای او را به اتاقم کشاندم. دلم می خواست بغلش کنم. دست به موهای کوتاهش بکشم و باز هم برای این لجبازی بی خود، مواخذه اش کنم اما ... نشد... منطقم نگذاشت بیشتر از این به دشمن نزدیک شوم. مبادا پایم سست شود و مثل دل ارا باز گند دیگری بالا بیاورم!
تا ساعت پنج بعد از ظهر که طاها وارد اتاقم شد، همان جا ایستاده و به خیابان نگاه می کردم. گرچه فکرم هزار جای ممکن بود! طاها که داخل آمد، پاهای خشک و دردناکم را تکان دادم و روی صندلی افتادم:
@romangram_com