#شاهین_پارت_151
- بیا جلوتر، چرا اون جا ایستادی؟
- راحت ترم! می شه کارِتون رو بگین؟
کلافگی، لحنش را تلخ کرده بود. سرم را آهسته تکان دادم و گفتم:
- من ناراحتم! بیا این جا! کنار میز من!
از عمد پا کوبید تا کنار میز من ایستاد:
- بفرمایید!
- چه قدر عصبانی! اتفاقی افتاده که این جور شدی؟
نازنین به جای من، به میز ، دیوار و پنجره نگاه می کرد!
- نخیر! مشکلی نیست. شما کاری که داشتین رو بفرمایید!
- بشین!
لحظه ای نگاهم کرد و بعد دوباره مردمک هایش بی هدف دور اتاق گشت:
- آقای آزادی می شه کاری که دارین رو بگین، من کار دارم!
نگاهم از موهای کوتاه ریخته شده کنار صورتش تا ناخن های مانیکور شده و دیزاین شده اش، کشیده شد. نگاهی که کاملا نازنین را عصبی کرد! نفس های پر حرصش، آه مرا هم در آورد:
- چته نازنین؟ چرا یکی دو هفته س این قدر عصبانی هستی؟ مشکلی داری؟
سعی کردم ارام تر صحبت کنم و انگار تاثیر خوبی روی نازنین گذاشت که پلک هایش روی هم افتاد :
- نه مشکل خاصی نیست. شخصیه! اگر برای دیروز ناراحت هستین من عذر خواهی کردم. کاری پیش اومد مجبور شدم ...
از روی صندلی بلند شدم و به سمت پنجره راه افتادم. همان جا ایستادم و چشم به خیابان گفتم:
- نه! بالاخره کار داشتی. پیش می یاد... ببینم به نظرت چرا یهو سیستما این طور بهم ریخت؟
- نمی دونم!
- تو رشته ات کامپیوتر مگه نبود؟
برای شنیدن جواب، دست هایم را پشت کمرم قفل کردم و رو به نازنین ایستادم.
- چه طور سر در نمی یاری؟
@romangram_com