#شاهین_پارت_148
- ای وای!
سکوت نیاز آن لحظه ام بود. درک نمی کردم چرا نازنین بخواهد چنین کاری انجام بدهد. برای پول؟ ماهان چه قدر داده بود که او را مجبور به این همه صحنه سازی کرده بود؟ مرجان ، خودش هم برای انتقام گرفتن، سهمی داشت، اما نازنین چه؟
با اهی، چشمانم را باز کردم و به سمت طاها برگشتم:
- این موضوع چه قدر می تونه تاثیر بذاره روی کارای شرکت ؟ یعنی ... برای کسی که رقیب منه، این مسئله چه اهمیتی داره؟
طاها ، لب هایش را کمی جمع کرد و انگار تازه متوجه عینک شد که به سرعت برداشت و میان مشتش نگه داشت!
- خب ... یه ویروس نمی تونه اطلاعات جا به جا کنه. یعنی اون قدر بزرگ نیست که بتونه. اگر هک می کردن شک می تونستیم کنیم ... به نظرم یه خرابکاری بوده برای این که شاید یه قسمت از اطلاعات تون رو پاک کنن.
- الان شده ؟
طاها سرش را با تاسف تکان داد:
- بله، البته هنوز نمی دونم. ریکاوری دارم می کنم امیدوارم بیشترش برگرده ... اما ... ممکنه که این اتفاق بیفته! شما باید بک آپ می گرفتید ...
با آهی که کشیدم دوباره سرجایم نشستم:
- متاسفانه مهندس کامپیوتری که برام کار می کرد، سر یه موضوعی از پیشم رفت. بعدش ... نمی دونم چرا نشد ... یکی بود گاهی که مشکل داشتیم می اومد ... بعدشم ... بچه ها بودن. خودشون از عهده ی کاراشون برمی اومدن. بعد ... تا این حد هم هیچ وقت مشکل بزرگ نشده بود!
- هر کسی هست، داره تیرای آخرشو شلیک می کنه! بهتره مراقب باشید.
جمله ی طاها، مغزم را فعال کرد. سرم را بالا گرفتم و زمانی که نگاهش کردم، شانه ای بالا انداخت:
- این کار، مثل یه حمله ی مسخره ست! البته برای ما! ممکنه برای اون، حکم زمان خریدن داشته باشه ... احتمالا داره یه کارایی می کنه ... یا... شاید شک کرده که شما یه چیزایی فهمیدین و این جور خواسته شما حواستون پرت بشه ...
حق با طاها بود. ماجرا پیچیده شده بود و ظاهرا ، ماهان فروهر، بدجور میل بازی داشت! طاها لپ تاپش را برداشت و به سمت در راه افتاد:
- من دارم سعی می کنم اطلاعات رو برگردونم . سیستم حسابداری رو اما تا حدودی سر و سامون دادم ...
کنار درایستاد و برگشت به سمت من:
- کاری فعلا ندارین؟
با سر جواب منفی دادم تا طاها بیرون برود. چشمم به لپ تاپ بود و نازنین را می دیدم که با دقت به طاها نگاه می کند! حتی زمانی که طاها از دفتر بیرون رفت باز هم چشمش به در بود! مطمئنا رفتار سردم، شستش را خبردار کرده بود! نمی خواستم بازی را ببازم و از این به بعد باید با دقت بیشتری مراقب رفتار های نازنین می شدم. داشتم آرشیو دوربین را می گشتم تا ببینم امروز صبح کی رسیده است که تلفن همراهم زنگ خورد. با یاداوری پیام پروانه، نگاه هم به گوشی نکردم! تا این که بالاخره ساکت شد. گوشی را با احتیاط برگرداندم و با دیدن اسم دل آرا، آه از نهادم بلند شد!
در این اوضاع حوصله ی دل آرا را نداشتم اما با حرف هایی که دیشب بین مان رد و بدل شد و موضوع مشکوک برای من، شماره اش را گرفتم. دومین بوق که خورد، صدایش در گوشم پیچید:
- سلام. نمی خواستم مزاحم بشم!
- سلام، نه مزاحم نیستی. دستم بند بود. خوبی؟
@romangram_com