#شاهین_پارت_149

صدایش نه مثل قبل ها بود و نه مثل دیروز. بیشتر مغموم و مظلوم به نظر می رسید:
- مرسی.. آره خوبم. تو خوبی؟
به صندلی تکیه زدم و چشمم هنوز به نازنین بود که پیام می فرستاد!
- اره منم خوبم ... خوشحالم بهتری ...
دل آرا سکوت کرد و برای این که حواسم جمع صحبت با او شود، بلند شدم تا کنار پنجره بایستم:
- دل آرا ... باید با هم حرف بزنیم... قبول داری؟
- ـ ...
- من قصد آزار دادن تو رو ندارم و نداشتم . باور کن نمی خواستم و خودمم گیجم چه طور این اتفاق افتاده . درک می کنی؟
- اوهوم!
آرامشش برایم ، قابل احترام بود. دیروز احساس کردم بچگانه رفتار می کند و حالا راضی بودم.
- ممنونم دل آرا ... من می فهمم تو هم ناراحت شدی. اما خب .... بهتره با هم حرف بزنیم ...
دل آرا همچنان سکوت کرده بود تا من با تعجب صدایش کنم:
- دل آرا ...
باز هم سکوت و فقط صدای نفس هایش را می شنیدم! صدایش کردم و این بار بعد از آهی گفت:
- شاهین ... من ... روم نمی شه بهت بگم اما ...
- چیزی شده؟
- نه .. یعنی ... خب ... ببخشید واقعا ... اما مجبورم ... پدرم متوجه برداشت از حسابم شده ... خب ...
- وای ... ببخشید من یادم رفت که اصلا برات پول بریزم! می شه بگی چه قدر هزینه کردی برای تولد؟
- قابلتو نداره باور کن ... نمی خواستم بگم اما ... پدرم از صبح هی زنگ می زنه! حساسه.
سرم را تاسف تکان دادم. عصبی برای این بی حواس پرتی گفتم:
- باید زودتر یادم می انداختی. من درگیر شدم یه کم... شماره کارت دارم، مبلغ رو هم بهم بگو تا برات بریزم ...
- ممنونم ... بیست میلیون پس بریز برام .

@romangram_com