#شاهین_پارت_143
دل آرا عصبی جواب داد:
- داری با من بازی می کنی؟ درسته ؟ این حرفا چیه؟ یعنی چی یادم نیست. مگه می شه آدم یه کاری کنه یادش نباشه؟!
این بار کلافه کاملا نشستم:
- یادم نیست خب ... دروغ نمی گم که!
- نه شما دروغ نمی گی، من دروغ می گم!
سگرمه هایم در هم فرو رفت و قبل از آن که چیزی برای جواب بیابم، دل آرا ادامه داد:
- باشه ... اشکال نداره . من برای شما احترام قائلم ... اگر دوست داری این طور از شر من خلاص بشی اشکال نداره ، اما مثل این پسرا تو رو خدا نباش! من روی تو حساب باز کردم! حتی اون لحظه هم به قولت اعتماد کردم. من ... تو رو مرد دیدم!
جمله ی آخر را بغض الود ادا کرد. حرف هایش بارِ عذاب وجدانم را بیشتر می کرد اما نمی خواستم تسلیم این حرف ها بشوم:
- ببین دل آرا، اصلا قصدم این نیست ... دارم باهات رو راست حرف می زنم. تو گفتی این اتفاق افتاده ، منم گفتم باشه ...
- یعنی چی آخه! هم چین می گی انگار من فقط بودم!
- یادم نیست دل آرا چه طور بگم!؟
- مسخره ست... داری ...
کلافه پوفی کشیدم و از روی تخت بلند شدم:
- مسخره نیست... خب یادم نیست... حرف بدی نمی زنم ...
- چرا اتفاقا ! داری منو بازی می دی ... چرا اما؟ من که التماس کردم. گفتم همین قدر بسه تو هی اصرار کردی ...
به گریه افتاده بود و دائم در گوش من فین فین می کرد. احساس پوچی و بیهودگی می کردم، این بحث بی خود به جاهای باریک کشیده شد..
- ببین ... باشه ، من نگرانت بودم که زنگ زدم. اگر خوبی .... فعلا استراحت کن. فردا یا پس فردا، یا هر وقت تو خوب بودی، با هم حرف می زنیم باشه؟
- ـ ....
- دل آرا؟ .... ببین من قصد بدی ندارم. واقعا بچه نیستم. اگر کاری کرده باشم مسئولیتشم قبول دارم. حالا اتفاقی که افتاده ، باشه ... صحبت می کنیم باهم ... با هم دوست بودیم نه؟
باز هم در سکوت و صدای هق هق آهسته ی دل آرا گذشت تا با کشیدن آهی بگویم:
- دل آرا ، عزیز من ... باور کن نگرانتم. اما ... تو هم بچه نباش... این قدر زود قضاوت نکن. بذار همدیگر رو ببینیم تا مشکل رو حل کنیم...
کمی سکوت کردم و با خواندن دوباره ی نامش، صدایش در آمد:
@romangram_com