#شاهین_پارت_142
سگرمه هایم در هم فرو رفته بود اما قلبا از نبودن دل آرا راضی بودم! شایلین مشغول گوش کردن به آهنگی شده بود که حتی من از این فاصله هم صدای بوم بومش را می شنیدم! بلند شدم و به اتاق خودم برگشتم . فکر می کردم که به دل آرا زنگ بزنم. منطقم دوست داشت کمی بیشتر روشن شود. این طور ترس خودم هم کم تر می شد. با برداشتن گوشی موبایل، روی تخت دراز کشیدم. قفل گوشی را باز کردم و حتی شماره را هم دیدم، اما ... نتوانستم تماس بگیرم! مثل همیشه دوست داشتم تا جایی که می شود، از مشکلم دور باشم. گوشی را روی تحت انداختم و به سقف خیره ماندم. چرخش فکرها در سرم، دوباره نازنین را پر رنگ کرد. با هیجان از جا بلند شدم و این بار لپ تاپ را روشن کردم. اینترنت کند خانه، کمی حوصله سر بر بود! اما کم کم همه چیز بهتر شد تا من بتوانم شرکت و جای خالی نازنین را ببینم! با خیال این که شاید جایی رفته، صبر کردم اما بی فایده بود. با نگاه دقیق تر و گوش دادن به سکوت، متوجه شدم نازنین از شرکت رفته است! ساعت چهار و بیست دقیقه بود! دنبال آرشیو گشتم و چون پیدا نکردم به اجبار با طاها تماس گرفتم.
با راهنمایی او، توانستم فیلم زمانی که در شرکت نبودم را هم پیدا کنم! این بار لبخند خبیثانه ام بزرگ تر شد! به گرمی با طاها خداحافظی کردم و مشغول نگاه کردن شدم. نازنین دقیقا پنج دقیقه بعد از رفتن من ، وسایلش را جمع کرد و یک ربع بعد هم از شرکت بیرون رفت! باید یک طوری حالش را به جا می آوردم و با فکری ، سریع شماره ی موبایلش را گرفتم! اما هر چه قدر زنگ می خورد، نازنین جوابی نداد! شکم به یقین تبدیل شده بود که نیم کاسه ای زیر کاسه ی این دختر است!
لپ تاپ را بستم و روی تخت باز هم دراز کشیدم. دنبال راه چاره بودم که فردا چه طور سر از کار نازنین در بیاورم . گرچه هنوز اسم دل آرا در مغزم تکرار می شد، اما به نظرم بیشترین نگرانی از جانب شرکت و نازنین بود. باید زودتر این قضیه را حل می کردم. در فکر بودم و کم کم پلک هایم سنگین شد تا این که خوابم برد! بیدار که شدم، هوا کاملا تاریک شده بود. چند لحظه شوک زده به سمت گوشی موبایلم که زنگ می خورد، نگاه کردم! اسم نازنین را می دیدم اما به قدری گیج بودم که توانایی جواب دادن نداشتم. صدای زنگ که قطع شد ، چند نفس عمیق کشیدم و از جا بلند شدم. قلبم به حدی تند می زد که انگار بیخ گلویم بود!
کورمال کورمال تا کلید برق خودم را رساندم و کلید را زدم . حالا بهتر اوضاع را درک کردم. ساعت هفت و نیم بود و سرو صدای کارگرها نمی آمد. با کشیدن خمیازه ای، تا تخت رفتم و گوشی موبایلم را برداشتم. لازم نمی دیدم بعد از سه ساعت، جواب نازنین را هم بدهم! در اتاق را باز کردم و با دیدن خانه ی مرتب، آرامش خاطرم چندین برابر شد. روی اولین مبل نشستم و نگاهم به در اتاق شایلین رسید. حدس وضعیتش سخت نبود! یا خواب بود یا با آی پدش مشغول و هدفون در گوش! قفل گوشی تلفن همراه را باز کردم و باز به اسم نازنین رسیدم. زنگ زدن بی فایده بود. باید تا فردا صبر می کردم و رو در رو حرف می زدم این جور خیلی خوب از حالاتش می فهمیدم که دروغ می گوید یا راست!
انگشتم مخاطب ها را بالا و پایین کرد تا رسید به اسم دل آرا ... این یکی را نمی توانستم به بعد موکول کنم! احساسم از اتفاق افتاده ناراحت بود و دوست داشت دلجویی کند. نمی خواستم دل آرا ، من را یک مرد بی فکر و عیاش بداند. همان طور که شماره را گرفتم، بلند شدم و دوباره به اتاقم برگشتم. همین که روی تخت نشستم، صدای دل ارا هم در گوشم پیچید:
- سلام ...
محزون و آهسته حرف زد تا من آه بکشم:
- سلام! حالت خوبه؟
- مرسی ...
- برای چی نموندی ؟
سکوت دل آرا، چشمانم را روی هم انداخت. نمی دانستم باید چه طور برخورد کنم. به نظرم ، دل آرا دختر ضعیف و بی دفاعی بود. روی تخت دراز کشیدم و گفتم:
- من به خاطر تو زود اومدم خونه... شایلین گفت اما قبل از ظهر رفتی. این جا می موندی بهتر نبود؟ به خاله ات می گفتی و من خودم شب می رسونمت...
صدای نفس هایش را می شنیدم. حرف هایم که تمام شد، بازدمش را عمیق بیرون فرستاد:
- نمی خواستم بمونم... شایلین ... حساس شده بود، هی سوال می پرسید. شک کرده فکر کنم.
با اخم گفتم:
- چیزی بهش نگفتی که؟ نمی خوام هیچی بدونه ..
- نه ... نگفتم...
یاد دیشب و اتفاقاتی که خوب به خاطر نداشتم، ترغیبم کرد که بپرسم:
- دل آرا ... من .. چیز زیادی یادم نیست. نمی دونم چرا ... اصلا چی شد... می دونم زیاده روی کردم. اما ... بار اول نبود که بگم مست کردم و هیچی حالیم نبود!
- یعنی چی ؟ صبحم همینو گفتی! نمی فهمم ...
آهسته روی پهلو، نیم خیز شدم:
- یعنی همین ! من چیز زیادی یادم نیست.
@romangram_com