#شاهین_پارت_141
- چی کار کنید؟
نازنین نتوانسته بود، نقشش را خوب بازی کند. همین حس غرور من را بیشتر ارضا کرد. صندلی را عقب کشیدم تا بتوانم به راحتی پاهایم را روی هم بیاندازم :
- خواستگاریت کنم! تو که جواب ندادی!
سرم را با اعتماد به نفس بالا گرفتم تا به صورت اخم الود نازنین برسم . نازنین اما سریع چشم گرفت، برگه را از روی میز چنگ زد و همان طور که کفش های پاشنه بلندش را روی زمین می کوبید به سمت در راه افتاد:
- جواب شما مشخص بود . به هر کس دیگه ای هم بگین ، جواب شما همونه!
نازنین در را بهم کوبید و من سریع در لپ تاپ را باز کردم تا باقی واکنش هایش را هم ببینم. زمانی که بالاخره تصویر روی مانیتور نشست، نازنین روی صندلی نشسته بود و با استرس یا عصبانیت، سرش را تکان می داد و به اطراف نگاه های کوتاه مدت می انداخت! بعد یک باره گوشی موبایلش را درآورد و باز شروع به تایپ کرد. حس فرمانده ای را داشتم که نقشه اش، به ثمر نشسته بود! تنها قدم مطمئن و بزرگ، خواندن آن نوشته هایی بود که نازنین برای کسی می فرستاد!
لبخندم وسعت بیشتری پیدا کرد. باید با طاها صحبت می کردم. در این مدت ثابت کرده بود که واقعا توانایی دارد و می توانم اعتماد کامل داشته باشم. گوشی را برداشتم تا از نازنین بخواهم ، طاها را به اتاقم بخواند. اما در اخرین لحظه پشیمان شدم. نباید عجله می کردم. فعلا یکی دو روزی از همین طریق زیر نظر می گرفتم تا بعد ، قدم محکم تری بردارم. حالا که جلو افتاده بودم، نمی خواستم ریسک کنم.
گوشی را سرجایش گذاشتم و چشمم به تلفن همراهم رسید. به ساعت نگاه کردم، نزدیک سه بعدازظهر بود. باز هم فکر دل آرا ذهنم را پر کرد اما این بار با آرامش تر. باید این قضیه را هم یک جور فیصله می دادم. گرسنه بودم و کار هم داشتم، اما ترجیح دادم به خانه برگردم!
البته تنها دلیل رفتنم به خانه ، دل آرا نبود! می خواستم این جور نازنین با خیال راحت تری، خودش را لو بدهد! شاید به جای فرستادن پیام ، با طرفش تلفنی صحبت می کرد و این طور به راحتی حرف هایش را می شنیدم! لپ تاپم را برعکس همیشه همراه خودم کردم و از اتاق کارم بیرون رفتم. نازنین پشت میزش نبود. قبلا از طریق دوربین ها دیده بودم که احتمالا سندهای حسابداری را با خودش می برد. پشت میزش ایستادم و به دوربین های تازه نصب شده نگاه کردم. جالب بود که نازنین متوجه دوربین ها نشده بود! سرم سمت کتابخانه برگشت و در دل طاها را تحسین کردم . کارش را به خوبی انجام داده و لیاقت پاداش را هم داشت. شنیدن صدای پاشنه های کفش نازنین، اخم هایم را در هم فرو کرد و از عمد راه افتادم تا جلوی در، سینه به سینه ی هم در بیاییم! نازنین با تعجب به سر تا پایم نگاهی انداخت:
- تشریف می برین؟
- بله!
یک قدم عقب رفت و همان طور که از جلویش رد می شدم، خدانگهداری گفت . بی جواب به سمت در خروجی شرکت راه افتادم. رحیم با دیدنم از ابدارخانه ی کوچکش بیرون آمد. خداحافظی او را آهسته پاسخ گفتم و از شرکت بیرون آمدم. از طرفی از این که ممکن بود مچ نازنین را بگیرم، خوشحال بودم و از طرف دیگر، هر چه به خانه نزدیک تر می شدم، نگران تر می شدم. از صبح تماسی هم نگرفته بودم و این بی خبری، استرس را بیشتر به جانم می انداخت.
راه چاره ای نبود! باید می رفتم! با همه تعلل هایم، ساعت چهار، ماشین را داخل پارکینگ خانه پارک کردم! بودن جلیل، سرایدار ساختمان، اجازه نداد از فرصتم استفاده ببرم و به اجبار سریع پیاده و وارد اسانسور شدم. پشت در خانه که رسیدم، چند لحظه ایستادم و گوش سپردم. سر و صداهایی از خانه می آمد، اخم هایم را در هم کشید. کلید را داخل قفل انداختم و زمانی که در را باز کردم به چشم های وحشت زده ی زنی که با دستکش های آشپزخانه کنار اوپن ایستاده بود، رسیدم! برعکس او ، من با آرامش نفسی کشیدم و وارد خانه شدم! می دانستم کارگر است و مشغول جمع کردن ریخت و پاش های تولد دیشب! زن دیگری هم مشغول دستمال کشیدن پنجره های پذیرایی بود . سلامی زمزمه کرد و من وارد اتاقم شدم. نگاهم چرخید اما نه از دل آرا خبری بود و نه از بهم ریختگی های صبح! لپ تاپ و موبایلم را روی میز گذاشتم و از اتاق بیرون آمدم. ضربه ای به در اتاق شایلین زدم و بعد از ثانیه ای مکث، در اتاق را باز کردم. شایلین روی تخت دراز کشیده و هدفون روی گوشش بود! سرش کمی بالا آمد و با دیدنم، روی تخت نشست و هدفون را برداشت:
- تو کی اومدی؟
در را بستم و روی صندلی میز آرایش نشستم:
- همین الان! می گم ... دل آرا کو؟
شایلین نفسش را بیرون فرستاد و روی تخت دراز کشید:
- رفت خونه شون!
- رفت؟
شایلین بی تفاوت به تعجب من، سرش را آهسته پایین و بالا کرد. می خواست هدفون را روی گوشش بگذارد که پرسیدم:
- کی رفت؟ حالش بهتر بود؟
- اوهوم! نزدیک ظهر ... گفت خاله ش نگران می شه ...
@romangram_com