#شاهین_پارت_144
- باشه ...
- ممنونم. الان مشکلی نداری؟ چیزی نمی خوای ؟
- نه ..
- پس هر وقت بهتر شدی، بهم زنگ بزن یه قرار بذاریم باشه؟
- اوهوم...
نفس راحتی کشیدم و با خدانگهداری، گوشی را قطع کردم . ذهنم بهم ریخته شده بود اما همین که آخرش با خوشی تمام شد، آرامش خاطر گرفتم. مخصوصا دوستت دارم ِ آخری که دل آرا زمزمه کرد. تصویرش پر رنگ تر شد. دختری که معصومیت و زیبایی اش، برایم دوست داشتنی بود. گرچه نمی خواستم کار به این جا بکشد. دل آرا اصلا گزینه ی مناسبی برای دوست ِ بودن با من را هم نداشت! پدر و مادری که خودش تعریف می کرد، سختگیر بودند و اصلا نمی خواستم با آن ها طرف شوم و البته مورد مهم تر، با تمام عاقل بودنش، گاهی بچگانه رفتار می کرد. مثل همین اصرار و گریه هایش ...
صدای شکستنی که از اشپزخانه آمد، مرا ترسیده به آن سمت کشید . لیوانی از دست شایلین افتاده و تمام تکه هایش روی کف اشپزخانه ریخته شده بود. دیگر فکر کردن به دل آرا و نازنین و شرکت، جایز نبود، باید حواسم را به شایلین می دادم و با او ضحبت می کردم تا بفهمم چیزی فهمیده یا خیر !
**
در دفترم را که باز کردم، سر نازنین یک باره بالا آمد و زل زد به صورتم:
- سلام!
به جای جواب، اخم کرده رو به میزش ایستادم. نازنین آهسته بلند شد و سعی کرد لبخندی گوشه ی لب بنشاند:
- صبح بخیر ... خوب هستید؟
کیف لپ تاپ را روی میز گذاشتم و کمی خودم را خم کردم:
- صبح عالی هم بخیر! خانم رئیس!
ابروی نازنین بالا افتاد. حرفی نزند تا خودم توضیح بدهم!
- می ذاشتی من پام برسه بیرون از شرکت، بعد می رفتی!
این بار کاملا رنگ از رویش پرید، سرش را پایین انداخت و گفت:
- ببخشید... من می خواستم بگم که...
- چی رو بگی؟ که می خوای زود بری؟ چه خبره این روزا؟ بابات مریضه همش؟
نازنین زبان روی لبش کشید و دوباره سرش را بالا آورد اما کاملا محسوس چشم از من می گرفت:
- نخیر ... یه کاری داشتم... ببخشید باید قبلش به شما می گفتم...
@romangram_com